#آنالی
#آنالی_پارت_94

شمیم که حساب خر کیف میشد رو به ارمان گفت:

می خوامش! آرمان میخوامش..

ارمان لبخندی زدو گفت:

چشم عزیزم..

صدای ایفون در اومد، رفتم که دیدم شایانه، لبخندی زدم و درو باز کردم، بعد از چند دقیقه صدای زنگ واحد هم اومد، درو باز کردم که با دیدن شایان، لبخند رو لبم ماسید و خشک شدم..

شایان با قیافه وحشتناکی جلوم ظاهر شد.. اون قیافه مهربون و با ادب و تو دلبرو کجا و این قیافه عصبی کجا، هر دو مات هم بودیم.. یه طرف لبش خون میومد.. لبمو گاز گرفتم، با چهره عصبانی خیره به من بود.. آب دهنمو قورت دادم.. خنگ شده بودم.. انگار شایان فقط منتظر یه حرکت از من بود.. شایان داد زد:

کیه آنالی؟؟

به شایان توجهی نکردم، دستمو بردم سمت لب شایان که یهو شایان با عصبانیت دستمو گرفت، دستمو فشار داد، دستم تو دستاش خرد شد.. عوضی نگفته بود اینقدر زور داره، به قول معروف فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه..

آروم گفتم:

چیزی شده؟

به سرعت منو کنار زد، رفت پیش شمیم اینا و چیزی بهشون گفت که اونا رفتن بیرون..

اب دهنمو قورت دادم.. حس کردم شمیم داره زیاده روی میکنه، شدم همون انالی مغرور و حق به جانب! درو بستم.. قفلش کردم..

رو به شایان گفتم:

چرا اینطوری میکنی؟ قیافت چرا اینجوریه؟

شایان: خفــــــه شو..

یه لحظه حس کردم قلبم ایستاد، شایان چی بهم میگفت؟! رو بهش گفتم:

این اولین بارت بود، میبخشمت..

شایان پوزخندی زدو گفت:

می بخشی‌؟ تو.. تو.. نشست رو مبل و لیوان رو میزو محکم زد رو سرامیکو شکست که صدای فوق العاده بدی ایجاد کرد، یهو زد زیر گریه.. با تعجب بهش نگاه میکردم...

رو بهم داد زد:

خیـــــــانت!

ابروهام رفت بالا، اب دهنمو قورت دادم، به سمتش حرکت کردم، دستمالی گرفتم و رو لب خونیش قرار دادم، گفتم:

چی میگی تو؟

شایان : تو خجالت نمیکشی انالی، حیا نمیکنی؟ از احساس پاک ادما شرم کن.. یه نفر برات بس نیست؟

من، بهنام، ارتا..

با بهت گفتم: ارتا؟

‌شایان: اره ارتا..


romangram.com | @romangraam