#آنالی
#آنالی_پارت_63
سری تکون دادو گفت:
اره دیگه.. لولو اومده اونا رو خورده..
اروم خندیدم، رفتم جلو تر و خیلی نامحسوس داخل اتاقو دید زدم، دیدم دارن فیلم میبینن، فیلم ماما.... ترسناک نبود که؟! اینا چرا اینجوری چسبیدن بهم؟! روبه شایان گفتم:
پایه ای بترسونیمشون؟
شایان:پایه ام..
باهم تا سه شمردیم و یهو جیغ زدیم که اونا یک متر پریدن هوا و با ترس بهمون نگاه کردن و جیغ زدن.منو شایانم داشتیم غش غش به این خل بازیاشون میخندیدیم، یهو نگین بلند شد و گفت:
مریض کثافت عوضی.. روانی..
و از در رفت بیرون، درسته که همه بعدش زدن زیر خنده ولی واقعا حس بدی بهم دست داد.. تا حالا کسی تو جمع همچین چیزی بهم نگفته بود.. این اولین بار بود، اونم کی؟ نگین!! ازش بعید بود، روبه شمیم گفتم:
منظوری نداشتم، حالا بیا منو ببر یه جا بخوابم..
یهو شمیم مثل برق گرفته ها بلند شد و اومد بغلم کرد و زیر گوشم گفت:
اخه دختر خر دیوانه توکه شایانو میخواستی چرا اون موقع نگفتی که من تارای بد بختو اینقدر امیدوار نکنم!
و دستمو گرفت و همینجور که داشت منو میکشید ببره دستای شایان مانع شد، شایان سرشو اورد دم گوشمو گفت:
دوستت دارم آنــــای من..
به جای اینکه من سرخ بشم، شمیم سرخ شد، البته با این جمله هیچ حس خاصی بهم دست نداد که بخوام عکس العملی از خودم نشون بدم.
با شمیم رفتیم به یه اتاقی که سریع درو بست و منو انداخت رو تخت و گفت:
تعریف کن، مردم از فضولی! همش نگران شما بودم، زنگم نمیتونستم بزنم که..
روبهش با خنده گفتم:
کاملا مشخصه که نگران بودی..
زد به شونمو گفت:
عوضی... بنال دیگه؟
زبونمو براش دراوردمو گفتم:
فردا... فردا میگم..
شمیم عصبانی شدو گفت:
بخدا... حیف تارا.. میخواستم اونو واسه شایان بگیرما تا که تو نکبت مثل چــــی جفت پا پریدی وسط زندگی شایان، البته باید بگیم وسط دل شایان..
شونه ای بالا انداختمو گفتم:
میخواستی زودتر اقدام کنی جیگر، فعلا که دیگه تاراجون باید با شایان خان خدافظی کنه! راستی کوش من ندیدم؟
شمیم نچی کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam