#آنالی
#آنالی_پارت_47
تو؟؟؟
سری تکون دادو گفت:
سلام آنالی خانوم، حال شما؟ احوال شما، خوب هستین؟ میبینم که شایان کارشو خوب بلد بوده و دیگه اون حالته رو انجام نمیدین؟!
هیراد به من بدی نگرده بود که بخوام باهاش بد برخورر کنم پس خندیدمو گفتم:
ولی من دست داشتم تو دکترم بودی.
یهو صدایی از پشت سر منو غافلگیر کرد:
یعنی اینقدر ناراحتی که من پزشکتم؟
با تعجب پشت کردم که با قیافه دلخور شایان مواجه شدم و سریع برای جمع و جور کردن حرف مسخرم گفتم:
ای وای، هر دوتون خوبین بخدا..
هیراد زد زیر خنده و گفت:
شایان آنالی مزاح کرد.
شایان خندید و گفت:
مهم نیست
لبخندم جمع شد، مثلا میخواست منو با این حرفش بسوزونه! رو به هیراد گفتم:
خداحافظ.
و برای شایان سری تکون دادم که هیراد گفت:
میخوای برسونیمت؟
_نه پیاده راحتم...
و سریع از اونجا دور شدم تا زیاد بهم اصرار نکنن.
***
زنگ خونه رو زدم که در باز شد و وارد شدم. از پله ها بالا رفتم و زنگ واحدو زدم. الشن بعد دودقیقه دستپاچه درو باز کرد و گفت:
بیا تو..
خندیدمو گفتم:
چقدر دیر درو باز کردی چرا اینقدر تو هول و ولایی؟ نکنه عاشق شدی؟!
کمی دلواپش گفت:
نه بابا.. بیا تو..
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
romangram.com | @romangraam