#آنالی
#آنالی_پارت_112
بابا جذاب، بابا خوش مشرب!
با این حرفم خنده ای کرد و گفت:
با پسرا نپریا!
_ نمیپرم اونا میان سمتم.
شایان: نه بابا؟!
_به جون تو.
از ماشین پیاده شدیم و وارد تالار شدیم. به سمت مادرم حرکت کردم و منتظر شایان نموندم، زمانی که بهش رسیدم سلامی کردم و گفتم:
الشن کو؟
مامان:گفت میره دستشویی هنوز نیومده!
_آهان، خودت خوبی؟
مامان: به من کار نداشته باش از این پسره بگو.
_ کدوم؟
مامان: خودتو به نفهمی نزن، شایان جانمو میگم!
با بهت و حیرت گفتم:
شایان جانتون؟
مامان: لال مونی بگیر آنالی، لال مونی! تو این چیزا رو نمیفهمی، من از چشمای این پسر میفهمم چه قدر تورو میخواد. تو یکم عرضه نداری! اون هم پولداره، خوشتیپه، روانشناسه و ترو درک میکنه.تازشم کلی برات طلا میخره.
_مامان! من از طلا بدم میاد.
مامان: بذار شوهر کنی.
_ از کجا میدونین میاد خاستگاری؟
مامان: خوب عاشقته دیگه!
_تو از کجا میدونی؟
مامان خواست حرفی بزنه که با اومدن الشن نصفه کاره موند. الشن با کمی استرس نشست. بعد اون روز و قضیه آیهان خیلی کم باهام حرف میزنه.
***
با صدای جیغ همه عروس و داماد وارد محوطه شدند، شمیم دست در دست آرمان وارد شد، نگین نگاهی بهم انداخت و گفت:
نگاهش کن که چقدر متین شده، بخدا انگار نه انگار این همون دختر دیوونه و شیطونه!
خندیدم و گفتم:
شوهرشه دیگه، وگرنه طلاقش میده!
romangram.com | @romangraam