#آن_نیمه_دیگر_پارت_84
پليس هم تو راه بود! بدبخت شدم... يه لحظه مردم از جلوي چشمم کنار رفتند و چشمم به جنازه ي زن افتاد... دستاش به طرفين باز بود و سرش به سمت بالا بود... دهنش نيمه باز بود و از همون فاصله مي تونستم صورت خوني و له شده ش و ببينم... من کشته بودمش... من! توي شب تا آخرين لحظه نتونسته بودم اونو با چادر مشکي تشخيص بدم...
راننده ي پيکان داد مي زد و ناسزا مي داد:
هي مي گم اين زنا نبايد پشت رل بشينند... نگاه کن اين دختر چي کار کرد! هم ماشين من و داغون کرد هم زن مردم و به کشتن داد... اين زن حتما بچه داره... شوهر داره... آخه دختر چرا نشستي پشت ماشين وقتي نمي توني رانندگي کني؟ جواب بچه هاي يتيم اين زن و چي مي خواي بدي؟
هق هق گريه هام شدت گرفت... يه دفعه از جام بلند شدم و به سمت جوي آب رفتم. همه ي محتويات معده م و برگردوندم... لب جوي آب ولو شدم... چشمم سياهي مي رفت... رعشه به بدنم افتاده بود... تمام بدنم عرق کرده بود... قلبم اون قدر محکم مي زد که مي ترسيدم از سينه م بيرون بجهه.
صداي مردم توي گوشم مي پيچيد:
_ يه موتوري داشت اذيتش مي کرد... داشت از دست اون در مي رفت.
_ دختر به اين جووني پشت رل مي شينه همين مي شه ديگه! اين جامعه م پر از گرگ...
_ خدا به خانواده ي اين زن صبر بده...
_ چرا پليس نمي رسه؟
دستام و روي گوشام گذاشتم و از ته دل جيغ زدم... يه بار... دوبار... سه بار...
دستام و پايين اوردم... سرم و روي جدول گذاشتم و زدم زير گريه... نمي تونستم خودم و جمع و جور کنم... داشتم از ترس... اضطراب و وحشت مي مردم.
يه دفعه صداي ترمز بلند يه ماشين و شنيدم... بي اختيار سرم به سمت ماشين چرخيد... مزداي سفيد!
سايه در و باز کرد و دوان دوان به سمتم اومد... حتي نيم نگاهي هم به صحنه ي تصادف ننداخت. بازوم و گرفت و در گوشم گفت:
بلند شو... زود باش.
شال صورتي رنگ از سرش افتاده بود و موهاي مش کرده اش دور و برش رها شده بود... هيجان زده به نظر مي رسيد. بازوم و از توي دستش در اوردم... هق هق گريه بهم اجازه نمي داد که صحبت کنم. سايه کنارم نشست و آهسته گفت:
زدي آدم کشتي... مي فهمي؟ تو که تصديق نداري... مي دوني يعني چي؟
توي چشماش زل زدم... اون شب لنز آبي گذاشته بود... جمله اي رو گفت که تا آخرين روز زندگيم فراموش نمي کنم:
يعني قتل عمد!
قلبم توي سينه فرو ريخت... سرم گيج رفت و يه لحظه نزديک بود غش کنم... راست مي گفت... گواهينامه م باطل شده بود... خلاف جهت رانندگي کرده بودم... و آدم کشته بودم!
چشمام سياهي مي رفت... سايه دستم و کشيد و گفت:
بجنب! مردم زنگ مي زنند به پليس... قبل از اين که شانس فرار و ازت بگيرن بيا بريم... آدم کشتي! مي فهمي؟
romangram.com | @romangram_com