#آن_نیمه_دیگر_پارت_374
گاز دادم. رضا ترمز دستي رو کشيد. ماشين کج شد. منم فرمونو پيچوندم که بيشتر کج شه... رضا با مشت توي صورتم زد. دنيا پيش چشمم چرخيد... رضا دستي رو خوابوند... فرمون رو چرخوند... چشمم سياهي رفت. پدال گاز رو يه لحظه ول کردم... دوباره دنيا جلوي چشمم روشن شد... گاز دادم... صورتم از شدت ضربه سر شد... يه چشمم نمي ديد...
فريادي از خشم زدم...
با آرنج محکم به زخم رضا زدم. صداي فريادش بلند شد... خم شد. فرمون رو پيچوندم... م*س*تقيم به سمت جايي رفتم که گارد ريل تموم شده بود... دنده رو عوض کردم و تا ته پامو روي پدال گاز گذاشتم. رضا به سمت فرمون حمله کرد. جفت دستمو محکم به فرمون قفل کردم و سفت چسبيدمش... رضا داد زد:
ترلان... نه!
در ماشين رو باز کردم... ماشين از جاده خارج شد... توي فضاي خالي براي ثانيه اي به پرواز در اومد... صداي فرياد رضا محو شد... دستم از فرمون جدا شد... ماشين توي هوا کج شد... با پهلوي سمت راست فرود اومد... محکم به زمين خورديم. سرم به فرمون خورد...
ماشين به پهلو چپ شد... محکم به درخت توي دره خورديم... متوقف شديم...
خون روي صورت بي حسم ريخت... همه جا تاريک شد... تاريک تر... صداها خاموش تر... دردها ساکت تر... قلبم آروم گرفت... تاريکي همه جا حاکم شد...
صداهايي از بيرون مي اومد. گوشامو تيز کردم. به نظر مي رسيد مردي که داره صحبت مي کنه هيجان زده باشه:
اندرسون داره اون سلاح ها رو معامله مي کنه...
صداي خونسرد و پر از حزن و اندوه عباسيان رو شنيدم:
بعد از اين که دخترش دست ما افتاد دوباره همه ي اين سلاح ها رو جور مي کنه.
مرد با هيجاني که هر لحظه توي صداش اوج مي گرفت گفت:
آره ولي چند ماه طول مي کشه... اگه اين قاضيه مدارک رو تا اون موقع رو کنه چي؟ احتمال سقوطمون زياد مي شه. هنوز نمي دونيم چي دقيقا لو رفته...
برخلاف عباسيان با صدايي سرد و ضعيف گفت:
آدم عاقل بدترين شرايط رو در نظر مي گيره... پيش خودمون فرض مي کنيم که همه ش لو رفته...
مرد که حالا يه کم عصبانيت هم توي صداش موج مي زد گفت:
وقت نداريم... شنيدم دختره هم در رفته...
عباسيان با خونسردي گفت:
بسه!
مرد ساکت شد. صورت افسرده ي عباسيان رو مي تونستم پيش خودم تصور کنم. صداشون به زمزمه تبديل شد. حتما عباسيان نزديک پنجره وايستاده بود و دستاش رو از پشت توي هم قلاب کرده بود. از روي تخت بلند شدم. آهسته و پاورچين به سمت در رفتم. دوباره گوشامو تيز کردم. صداي مرد رو شنيدم:
نقشه ي اول رو هنوز مي شه ادامه داد... من روي کيبور اثر انگشت پسره رو نديدم...
romangram.com | @romangram_com