#آن_نیمه_دیگر_پارت_306


لبخندي زدم... آخرش به يه چيز مي رسيدم... شانس!

اگه فقط براي يه بار شانس مي اوردم... فقط يه بار...

عباسيان سوئيچ رو به سمتم گرفت و گفت:

بي خودي فکر فرار به سرت نزنه... توي اون ماشين فقط به اندازه ي فاصله ي خونه ي تينا تا سفره خونه بنزينه... رادمان... براي آخرين بار مي گم... تنها شانسي که داري رو از بين نبر...

و من مي خواستم اين تنها شانسم رو به بدترين نحو ممکن خراب کنم... به بدترين نحو...



ساعت هفت و نيم بود. جلوي کوچه ماشين رو نگه داشتم... نگاهي به ساعتم کردم... نمي دونستم چي بهش وصله... ولي بايد حواسمو جمع مي کردم...

يه پلاک به گردنم آويزون بود که نمي دونستم چرا پشتش برجسته تر از روشه... حواسم بهش بود...

خوبيش اين بود که توي گوشم چيزي نذاشته بودند... احتياط کرده بودند... احتياط بيشتر... نقطه ضعف بيشتر...

سرمو چرخوندم... به دختري نگاه کردم که به سمت ماشين مي اومد. جلوي موهاش رو با اسپري قرمز کرده بود... يه مانتوي کوتاه و چسبون قرمز آتيشي و شلوار مشکي چسبون پوشيده بود. شال مشکي رنگي هم با وضع عجيب غريبي روي سرش انداخته بود. به جز يه آرايش غليظ چشم آرايش ديگه اي نداشت... واقعا بهش مي خورد حداقل هيفده ساله ش باشه...

تينا سوار ماشين شد و با لحني پر انرژي و شيطون بدون سلام عليک گفت:

بکن اون عينکتو ببينم!

لبخندي زدم که بي شباهت به لبخندهاي پر از شيطنت بارمان نبود... گفتم:

لطفا ش رو بذار اولش!

با مشت به بازوم زد و گفت:

لوس نشو... بکن ببينم چشماتو!

خنديدم... عجب ديوونه اي بود! عينکم رو در اوردم... رومو به تينا کردم که داشت با خنده نگاهم مي کرد... يه دفعه از جاش بلند شد و دست دور گردنم انداخت و در گوشم داد زد:

خودتي! واقعا خودتي!

خنديدم و نگاهي به دور و بر ماشين کردم... راستي! اين دوربين کجا بود که من نمي ديدمش؟ يعني اين قدر ريز ميزه بود؟

احساس کردم گوشم از صداي بلند تينا سوت کشيد... خوب فارسي حرف مي زد ولي يه کم لهجه داشت.

خودمو از تينا جدا کردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com