#آن_نیمه_دیگر_پارت_305
يه کم... خيلي کوچيک مي خوام نامرد بشم... ناجوانمرد بشم...
دود رو با يه بازدم عميق... مثل عمق همه ي نامردي ها... خيانت ها... بيرون دادم...
فقط يه کم مي خوام مثل آن نيمه ي ديگرم بشم...
******
بعضي وقت ها يه اتفاقاتي مي افته که دوست داري سر به بيابون بذاري... دوست داري خودتو گم کني... خيانت... از هر سمتي... از هر ديدي کثيف ترينه... آميزه اي از دروغ... پستي... دورويي...
بعضي وقت ها شوک يه سري اتفاقات اون قدر شديده که نمي توني هيچ واکنشي نسبت بهشون نشون بدي... نه اشک تو چشمات جمع مي شه... نه مي توني يه خنده ي عصبي سر بدي... فقط توي ذهنت دنبال چرا ها مي گردي... مثلا اين که من چرا زودتر نفهميدم که رضا خائنه؟ اين سخت نيست... من خيلي احمق و ساده ام...
بارمان چرا نفهميد؟... دليل مجسمش جلوي چشمم نشسته بود و داشت يه لبخند پر از تمسخر به صورتم مي پاشيد... اين قدر باهوش و زيرک بود که تونسته بود اين قدر زود خودشو توي دل رئيس جا کنه.. والا با اين استعدادي که داشت منم تحت تاثير قرار گرفتم... رئيس که جاي خود داشت...
اين فيلم بازي کردن هاش به بازي دادن من و بارمان ختم نمي شد... آوا و خانواده ش رو هم فريب داده بود... آفرين... نه جدا! اين همه مهارت ايول داره...
جالب بود... هيچکس تا به اون روز با خودش فکر نکرده بود رادماني که سال اول کنکور تونسته بود با يه رتبه ي خوب نرم افزار يکي از بهترين دانشگاه هاي تهران قبول شه به جز قيافه ممکنه يه خورده مغزم داشته باشه...
تا يه جاهايي خوش قيافه بودن به آدم غرور مي ده... اعتماد به نفس مي ده... از يه جايي به بعد کم کم اين حس رو بهت مي ده که هيچ هنر ديگه اي نداري...
مردي که از پنجره به طبيعت زل زده بود و دستاش رو پشتش حلقه کرده بود هم جزو همين آدما بود... جزو کسايي بود که ادعا مي کردند منو خيلي خوب مي شناسن ولي شناختشون توي ظاهرم خلاصه مي شد... بذار اين آدم... اين نامرد... پيش خودش فکر کنه که منو خوب مي شناسه... بذار فکر کنه من يه آدم احمق ولي خوش قيافه م... بذار مثل بقيه ي آدما نفهمه که يه مهندس شبکه رو نبايد دست کم بگيره...
مثل بارمان شده بودم... آدما رو پيش خودم تحليل مي کردم... فقط اون نقطه ضعف ها رو به دست مي اورد که آدما رو اذيت کنه... من نقطه ضعف ها رو به دست مي اوردم تا ازش يه وسيله اي براي فرار بسازم...
به چيزهايي که مي دونستم فکر کردم... به نوشته ي رويا...
به مردي که رو به روم بود... عباسيان... به حلقه ي کوچيک نزديک ترين يارانش نگاه کردم... منشيش و رضا... مردي که از خيانت واسطه ها مي ترسيد... مردي که از خيانت مي ترسيد... اين مرد توي مهمترين ماموريتش ريسک نمي کرد... مي دونستم اون مردي که پشت کامپيوتر نشسته تنها کسيه که زير نگاه تيزبين عباسيان ماموريت رو کنترل مي کنه...
باقيش شانس بود... همون چيزي که من نداشتم...
عباسيان نگاه غمگينش رو از پنجره گرفت. چشم هاي تيره ش از هميشه تيره تر به نظر مي رسيد... موهاش از هميشه سفيدتر... بهتر نبود اين آدم از موهاي سفيدش خجالت مي کشيد؟... بهتر نبود رضا به اون چيزهايي که داشت رضايت مي داد؟...
عباسيان با سر اشاره اي به مانيتورها کرد و گفت:
خودت مي دوني تحت نظر داريمت... مي دوني که بدون مراقب نمي ذارمت... چند نفر هم حواسشون به ماشين و مسيري که مي ري هست... نه مثل مجيد!
و نگاه معني داري بهم کرد... کم کم داشتم به اين نگاه هاي معني دارش حساسيت پيدا مي کردم... نگاهي به مانيتوري که منشي چکش مي کرد انداختم... هر چند لحظه يه بار مانيتور بقيه ي اعضاي باند رو چک مي کرد... شايد اگه يه کم دردسر درست مي کردم حواسشون از چک کردن مانيتورها پرت مي شد...
من فقط به احتياج به يه چيز داشتم... خونه ي تينا... خونه اي که هيچ کدوم از افراد عباسيان بهش وارد نمي شن... خونه اي پر از وسايل ارتباطي... و وسيله ي رسيدن به اين خونه...
romangram.com | @romangram_com