#آن_نیمه_دیگر_پارت_278


دوباره سوار ماشين شدم و گفتم:

آتوسا بايد راه بيفتيم... اينجا پارک ممنوعه!

آتوسا سرش رو روي پاش گذاشت و گفت:

خيلي هم حالم بد نيست... انداختمت توي دردسر!

اين دختره اين وسط چي مي گفت؟ توي اين وضعيت هم تعارف مي کرد؟!

ماشينو اون طرف خيابون کشيدم و پارک کردم. تابلوهاي آتوسا رو به جلوي ماشين منتقل کردم و کنارش نشستم. با دستمال کف دستاش و پاک کردم. قلبم از شدت استرس آروم و قرار نداشت. بارمان که با دوربين داشت همه چيز رو نگاه مي کرد گفت:

بدم نمي گذره ها! حالا دارم مي فهمم چرا نمي توني دل بکني و بياي... ببينم جنمش و داري که کار و به ناز و نوازش هم گسترش بدي؟!

نمي دونم کدوم آدم احمقي بارمان و براي رياست اين پروژه انتخاب کرده بود؟! بارمان و مسخره بازي هاي بي جاش بدترين گزينه براي رهبري کردن همچين عمليات هايي بود. آتوسا دستمو گرفت و گفت:

برديا... خوبم... اين قدر نگران نباش.

سرمو بلند کردم و به چشم هاي اشک آلودش نگاه کردم. دستمو فشار داد و گفت:

مي تونم تحمل کنم... فقط بدجوري زمين خوردم.

در همين موقع نفسش از درد بند اومد. بي اختيار با دست کمرش رو چسبيد.

طولي نکشيد که سر و کله ي پژمان هم پيدا شد. با ديدنش نفس راحتي کشيدم.

مشخص بود حسابي هل کرده. انگار اصلا منو نديد. سريع به سمت ماشين رفت. دست آتوسا رو گرفت و کمکش کرد که پياده شه. بعد تازه متوجه من شد. با حالتي گيج و ويج جلو اومد و دستم رو فشرد و گفت:

خدا تو رو رسوند برديا جان... پسرم خيلي لطف کردي... اجازه بده من آتوسا رو ببرم درمانگاه بعد مي يام پيشت...

سريع گفتم:

نه نه! من ديگه دارم مي رم. شما زودتر آتوسا خانوم رو برسونيد... منم نه تصديق دارم نه کارت ماشين. بهتره زودتر برم.

با پژمان دست دادم ولي فقط تونستم با نگاه با آتوسا خداحافظي بکنم... هنوزم داشت تلاش مي کرد که درد کشيدنش توي ظاهرش تاثيري نذاره.

رفتنشون رو نگاه کردم... پژمان هم مثل من هل کرده بود... انگار آتوسا از همه خونسردتر بود... نمي دونم چند ثانيه همون طور مات و مبهوت مونده بودم که با ديدن افسري که اون طرف خيابون ايستاده بود به خودم اومدم. سريع سوار ماشين شدم و از اون خيابون دور شدم.

نفس راحتي کشيدم. قلبم آروم گرفت. نگاهي به آينه کردم. مجيد و يکي از ماشين ها پشت سرم مي اومدند. طولي نکشيد که يه ماشين ديگه هم جلوم قرار گرفت و به سمت خارج شهر رفتيم.

دستي به موهام کشيدم ... يه دفعه ياد يه چيزي افتادم... تابلوهاي آتوسا!...


romangram.com | @romangram_com