#آن_نیمه_دیگر_پارت_270
سرمو از روي پشتي صندلي برداشتم... چشمم به دختري افتاد که يه مانتوي سرمه اي سنتي پوشيده بود که يه آستينش معمولي بود و آستين سمت چپش خفاشي بود. داشت عينک دوديشو از توي کيف طرح سنتيش در مي اورد. موهاي تيره و خوش حالتش از زير شال مشکي رنگش بيرون ريخته بود. بي اختيار لبخند زدم... علاقه ش به ايران و سنت يه حالت احترام توي وجود آدم به وجود مي اورد... آره... آتوسا براي من اين بود... يه دختر قابل ستايش و محترم...
از ماشين پياده شدم. عينک دوديم و بالا زدم تا منو بشناسه... سرشو پايين انداخته بود و با يه ب*غ*ل تابلو و قاب به سمت انتهاي خيابون مي رفت. جلو رفتم و گفتم:
آتوسا خانوم...
سرش و بلند کرد. با ديدن من لبخندي زد و گفت:
سلام... شماييد؟ انتظار نداشتم اينجا ببينمتون...
منم لبخندي زدم و گفتم:
سلام... آقاي صدرا بهم زنگ زدند و گفتند که امروز براي ديدن استاد کاوياني مي ريد.
صدرا يکي از دانشجوهاي سابق کاوياني بود. يکي از اعضاي تيم هاي بالاتر تونسته بود باهاش ارتباط برقرار کنه و با دادن پول و رشوه راضيش کنه که واسطه بشه و کار آتوسا رو راه بندازه... همه ي اين زحمت ها هم به خاطر حرف من بود... خب! مي خواستند توي دستورالعملشون دقيقا بگن که من بايد چي کار کنم! من چاره اي نداشتم جز اين که براي نزديکي به اين دختر سرخود عمل کنم.
آتوسا به دانشکده اشاره کرد و گفت:
بله! از اونجا مي يام.
نگاهي به لباس هايم کرد. تي شرت و جين مشکي پوشيده بودم و يه شال قرمز رو به صورت خيلي هنري به گردنم بسته بودم... احتمالا اون داشت پيش خودش فکر مي کرد که چرا توي اين گرما شال گردنم انداختم... نمي دونست که به شالم چه تجهيزاتي وصل کرده اند...
اشاره اي به ماشين کردم و گفتم:
بفرماييد برسونمتون... امروز ماشين بارانو اوردم.
همون طور که انتظار داشتم آتوسا گفت:
ممنون... مزاحمتون نمي شم.
گفتم:
چه مزاحمتي؟ من که بيکارم... ماشينم که هست...
دستمو دراز کردم و چند تا از قاب ها رو از دستش گرفتم. در ماشينو براش باز کردم. قاب ها رو روي صندلي عقب گذاشتم و سوار شدم.
سرمو به سمتش چرخوندم. داشت با يه لبخند محو به دانشجوهايي نگاه مي کرد که از کنار ماشين رد مي شدند و با يه لبخند يا بهتره بگم با نيش باز يه نگاه معني داري هم به من مي کردند...
بدون توجه به اين چيزها ماشين رو روشن کردم. بارمان توي برنامه چي رو برام تنظيم کرده بود؟ کافي شاپ!
نگاهي به آينه کردم. مجيد با موتور دنبالم بود. تحت نظر دو تا ماشين بوديم... از ماجراي دختر راشدي به اين ور تصويب شده بود که توي ماشين دوربين هم بذارند. حساب کار رو دفعه ي پيش دستشون داده بودم... ولي نمي دونستند سرکشي و لجبازي تو پوست و استخوون من و بارمانه... من با اين چيزها تسليم نمي شدم... هولم نمي شدم...
romangram.com | @romangram_com