#آن_نیمه_دیگر_پارت_269
حواستون باشه... جلوش حرفي نزنيد که باعث بشه مجرم جلوه کنيد... اگه توي دادگاه شهادت بده مي تونه خيلي برامون تخفيف بگيره.
لبخندي روي لبم نشست... انگار بارمان دقيقا مي دونست داره چي کار مي کنه... فيلم بازي مي کرد... اطلاعات جمع مي کرد... با رويا دوست بود... نقشه ي فرار داشت... دلم گرم شد... خوشحال بودم که تکيه م رو به اين آدم دادم.
بارمان تکيه ش رو از ديوار برداشت و گفت:
اگه کسي وجود داشته باشه که بتونه شماها رو از اين جا بيرون ببره خودمم... ما چهارتا بيرون مي ريم و بقيه ش با آمنه ست...
رادمان سر تکون داد و گفت:
کم کم دارم اميدوار مي شم...
منم همين طور... منم داشتم اميدوار مي شدم...
اميدوار شدم که يه بار ديگه مامانم و ببينم... و بابا رو... حتي معين رو... شايد ترانه رو... و آوا...
يه بار ديگه مي تونستم توي اتاق خودم خلوت کنم... با ماشين خودم رانندگي کنم...
يه بار ديگه مي تونستم بيرون اين ديوارها براي خودم کسي بشم... توي اين راه اول اميدم به بارمان بود... بعد به آمنه... فقط اين وسط يه چيزهايي مشکل ساز بود... يعني خيلي چيزها... دانيال... کاوه... اين تشکيلات... راستي بارمان دقيقا چطور مي خواست ما رو بيرون ببره؟
فصل چهاردهم
به ورودي دانشکده ي هنر زل زدم. با خودم فکر کردم کي بهار شده بود و من نفهميده بودم؟ کي به وسط ارديبهشت رسيده بوديم؟ چرا زمان اين قدر زود مي گذشت؟ عيد نوروز کي شروع و تموم شده بود؟ چي کار کرده بوديم؟ اصلا بهم تبريک گفته بوديم؟ ياد آخرين عيد نوروزي که همه ي خانواده دور هم جمع شده بوديم افتادم...
چند سال پيش بود؟ شيش سال؟ هفت؟...
همون موقعي که سامان سکوت کرده بود ولي با حالتي عصبي پاشو زير ميز تکون مي داد... بارمان دست زير چونه زده بود و از زير ميز داشت با دوست دخترش اس ام اس بازي مي کرد... آرمان سرشو روي ميز گذاشته بود و با يه نگاه بي حالت به سفره ي هفت سين زل زده بود... بابا داشت با صداي بلند پاي تلفن جر و بحث مي کرد... مامان داشت از اين طرف به اون طرف مي دويد و سعي مي کرد اعضاي خانواده رو دور هم جمع کنه... منم که منتظر بودم... منتظر بودم هرچه زودتر از شر اين گردهمايي اجباري خلاص بشم و با بارمان و رضا برم مهموني...
خوب يادمه وقتي که سال تحويل شد بابا هنوز داشت با تلفن حرف مي زد و به حسابدارش ناسزا مي داد... مامان صورت بارمان و ب*و*سيد و گفت:
سال نو مبارک باشه آقاي دکتر آينده...
و بعد نوبت من بود:
سال نوي تو ام مبارک پسر خوشگلم...
و بعد شوخي هاي بارمان که مي گفت مامان بين ما دو تا فرق مي ذاره و هميشه صفت خوشگل رو به من مي ده... مي دونستم اين شوخي هايش از کجا مي ياد... همه مي دونستند مامان چه قدر به اين که بارمان دانشجوي پزشکيه افتخار مي کنه... و براي اين که به منم جمله ي محبت آميزي بگه مي گه پسر خوشگلم... بارمان هم هميشه اين موضوع رو بزرگ مي کرد... مخصوصا اين طور مي گفت که من فکر کنم مامان منو بيشتر دوست داره...
و حالا اواسط ارديبهشت ه*و*س عيد اون سال هايي رو کرده بودم که ديگه برنمي گشت... همون موقع هايي که روز اول عيد من و بارمان از خونه جيم مي شديم و حتي به فکرمون نمي رسيد که يه روز فقط خودمون دو تا مي مونيم و سخت دلتنگ اون روزها مي شيم... روزهايي که هيچ جوري تکرار نمي شدند... ديگه آرمان نبود... مامان الان يه گوشه ي آسايشگاه رواني بود... بابا ديگه ما رو آدم حساب نمي کرد... سامان ازمون متنفر شده بود... اين خوشگلي براي من مايه نحسي و بدشانسي شده بود... حالا آقاي دکتر معتاد شده بود...
romangram.com | @romangram_com