#آن_نیمه_دیگر_پارت_251

دختره ي پرروي پاچه خوار! عمرا ببخشمت...

راضيه سرش و پايين انداخت و گفت:

راستش... ترلان... من پشيمون شدم... فقط بابت رفتاري که دانيال باهات داشت... من هرچي که باشم تحمل اين رو ندارم که يه مرد جلوي چشم من يه زن و بزنه... يه عمر بابام اين رفتار رو با من و مامانم داشت... بعد بابام هم شوهرم... راستش... شايد اگه اينو بگم از من بيشتر از اين بدت بياد ... ولي... يه بار توي دعواهام با شوهرم کنترلم و از دست دادم و با مجسمه ي تزئيني توي سرش زدم... اون قدر زدم که ديدم ديگه نفس نمي کشه... بعدش هم آواره ي خيابون شدم... تا اين که يکي از اعضاي گروه منو کشوند اينجا...

نيم نگاهي بهم کرد که بهت زده بهش زل زده بودم. گفت:

متاسفم...

با تعجب گفتم:

چرا اينا رو داري بهم مي گي؟

نگاهي دقيق به صورتش کردم و گفتم:

استرس داري؟

جوابم و نداد... در عوض گفت:

معذرت خواهي من به کارت نمي ياد ولي... من اين قدري که توي گوش وايستادن و خبرچيني کردن استعداد دارم توي هيچ کار ديگه اي ندارم... براي همين از من به تو نصيحت که هميشه همه چيز اون طوري که به نظر مي ياد نيست!

و نگاه معني داري بهم کرد که نمي دونم چرا توي ذهنم حک شد. از جاش بلند شد و منو تنها گذاشت... حالا استرسش به منم منتقل شده بود... چه چيزي اون طوري که به نظر مي اومد نبود؟

******

خواب بودم که يهو با صداي بلندي از خواب پريدم. رويا سرش رو از روي کيبورد بلند کرد... اونم پاي کامپيوتر خوابش برده بود. گيج بودم. صداي زمزمه هايي از طبقه ي پايين مي اومد... يه دفعه صداي يه نفر اوج گرفت و گفت:

بهش بگو بياد پايين!

رويا تلو تلوخوران به سمت چراغ رفت و روشنش کرد. نور چشمم و زد. تا رويا در و باز کرد چشمم به بارمان افتاد که با اخم و تخم داشت به اون سمت راهرو مي رفت. نگاهي به رويا کرد و گفت:

در و ببند!

صداي مردي رو از طبقه ي پايين شنيدم که از خشم دورگه شده بود:

بارمان! بيا اينجا ببينم.

رويا با تعجب زمزمه کرد:

محبي اينجا چي کار مي کنه؟

بعد يه کم صداش و بالا برد و گفت:

romangram.com | @romangram_com