#آن_نیمه_دیگر_پارت_250
_ حالا اينايي که معتاد نبودند چه گلي به سرت زدند؟
_ خب شايد ترک کنه...
_ اون که خودش نخواسته معتاد شه... به زور معتادش کردند... ببين چه پسر خوبي بوده که ترجيح داده معتاد شه ولي به مردم خيانت نکنه.
رو به عقل ناقصم کردم و گفتم:
ببين چه حرف خوبي مي زنه! توي ابله فقط بلدي آدم و از جا بپروني. عرضه نداري ديگه!
دلم دوباره داشت سخنراني مي کرد:
_ ببين چه قدر ازت حمايت مي کنه! اگه اون نبود تو توي قتل سروان مجرم شناخته مي شدي بدون اين که مدرکي براي بيگ*ن*ا*هيت باشه...
_ پاشو... پاشو برو طبقه ي پايين و بي خودي پسر مردم و متهم نکن!
يه تاي ابروم رو بالا دادم و به دلم گفتم:
پررو شدي ها! زيادي داري حرف مي زني.
بعد يه دفعه به خودم اومدم... من نه عاشق شده بودم و نه احمق! من ديوونه شده بودم!
خوشبختانه همون موقع راضيه وارد اتاق شد و من و از جنون نجات داد.
_ مي شه باهات حرف بزنم؟
لباس بيرون پوشيده بود. بوي خوب عطرش از همون فاصله توي بينيم پيچيده بود. آرايش غليظي کرده بود و به نظرم مي اومد که يه خورده مضطرب باشه.
با بي علاقگي گفتم:
چي مي خواي بگي؟
به کفش پاشنه بلند سفيدش نگاه کردم. چطوري با اين کفش ها راه مي رفت؟ کنارم نشست و گفت:
من يه معذرت خواهي بهت بدهکارم.
با تعجب فکر کردم چرا؟! راضيه ادامه داد:
بابت رفتاري که دانيال باهات داشت...
صورتم جمع شد و تو دلم گفتم:
romangram.com | @romangram_com