#آن_نیمه_دیگر_پارت_211

نکنه توام نمي خواي بذاري رادمان ترک کنه!

رويا سري به نشونه ي تاسف تکون داد و گفت:

من دقيقا مي خوام بذارم رادمان ترک کنه... ولي... اون چيزي که الان ديدي اون روي يه آدم معتاد بود...

يه قدم به سمتم برداشت. صداش و پايين اورد و گفت:

مي فهمم که از بارمان خوشت اومده... ولي... يادت نره که اون يه آدم هروئينيه... گول اين حرفا رو که مي گن معتاد يه بيماره رو نخور... اين بيمار وقتي بهش نرسه ديگه نه خانواده حاليش مي شه... نه احترام... و نه حتي عشق!

قلبم توي سينه فرو ريخت. رويا نگاه معني داري بهم کرد و گفت:

چشمات و باز کن... قشنگ ببين داري با سر وسط کدوم ماجرا مي ري... آخه دختر تو توي بارمان چي ديدي؟

سريع انکار کردم و گفتم:

چي داري براي خودت مي گي؟

نمي دونم چرا قلبم به تپش در اومده بود. رويا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

يعني اين قدر شوتم که از حواس پرتي هات و نگاه هايي که زيرزيرکي به بارمان مي کني نفهمم؟ ترلان! لياقت تو اين بود؟ يه مرد معتاد؟ يه خلاف کار؟ يادت رفته از کدوم خانواده مي ياي؟ بابات قاضي بود... مگه نه؟ حد تو اين بود؟

شونه بالا انداختم و گفتم:

مي دوني چيه؟ شرايط آدم ها و احساساتشون و مي سازه... منم الان توي اين شرايط يه آدميم که مرتکب قتل شدم... منم خلاف کارم.

رويا با ناباوري سر تکون داد و گفت:

يعني اين قدر زود مي خواي عقل و منطق و بذاري کنار؟

چرا بي خودي از بارمان طرفداري مي کردم؟ رويا راست مي گفت... اگه به بارمان هم مواد نمي رسيد مي شد عين رادمان... همون طور پرخاش گر و عصبي... اگه رادماني که اون قدر با شخصيت و مودب بود اين طوري شده بود بارمان که از اون هم بدتر بود!

حرف هاي رويا بدجور اذيتم مي کرد. رويا گفت:

قبل از اين که بهش وابسته بشي ولش کن... خوب تو چشماش نگاه کن... به جاي اين که جادوي چشماش بشي چين و چروک و سياهي دور چشمش و ببين... رنگ تيره ي پوستش و ببين... يه کم به زخم هاي کوچيک روي دستش نگاه کن... حد تو اين نيست ترلان. يادت رفته چطوري بار اومدي؟ متوجه هستي طرفي که مقابلته يه آدم معتاده؟

سرم و بالا گرفتم و گفتم:

آره... من اين طوري بار اومدم که از معتادها بترسم... مثل همه ي دخترهاي ديگه... به نظر منم آدمي که با انتخاب خودش معتاد مي شه و زندگي خودش و خانواده ش و به باد مي ده بيمار نيست... آدم گ*ن*ا*هکار و خطاکاريه... ولي خيلي بي انصافيه که داري بارمان و با اونا يکي مي کني... بارمان به خاطر اين که وارد اون ماموريت نشه معتاد شد... اونم نه به اختيار خودش...

رويا سر تکوت داد و گفت:

آره... اين حرفا همه ش درست... ولي آخرش به يه جا ختم مي شه... به اين که همين آدمي که دم از عشق و عاشقي مي زنه اگه دو روز بهش مواد نرسه همه چي يادش مي ره و حاضره به خاطر يه بار کيف خودش گردنتم بشکنه...

romangram.com | @romangram_com