#آن_نیمه_دیگر_پارت_205

من اين همه حرف زدم... تو نمي خواي هيچي بگي؟... من منتظر شنيدن همون چيزهاي معموليم...

شونه بالا انداختم و گفتم:

يه زندگي ساده... به اندازه يه زندگي معمولي بي هيجان... اون قدري که به خاطر يه خورده آدرنالين بدون تصديق پامو روي گاز مي ذاشتم و ويراژ مي دادم... يه زندگي بي دردسر... يه آدم خوشبخت که هيچ مسئوليتي نداشت... زندگي من مثل مال تو تعريف کردني نيست...

بارمان لبخندي زد و گفت:

آره... خوشبختي رو که تعريف نمي کنند... همه ي داستان ها در مورد بدبختي هاست... مثل داستان زندگي من...

توي سکوت نگاهش کردم... خيلي با دقت... چين هاي ريز کنار چشماش و تو دلم شمردم... محو شکستگي ابروش شدم... همه چيزهايي که هر روزي که مي گذشت بيشتر از قبل برام عزيز مي شد...

نگاهم روي دستش سر خورد... دستايي با اون انگشت هاي کشيده که لرزش خفيفش و نمي تونست ازم مخفي کنه... و اون خال کوبي که معنيش و نمي فهميدم... و... جاي لکه هاي سياه و آبي روي بازوش... چيزي که منو از خواب و رويا بيرون مي اورد... لکه هايي که قلبم و مي فشرد... يادم مي اورد کسي که جلوم نشسته کيه...

آهسته گفت:

برو...

سرم و بلند کردم... خواستم چيزي بگم که متوجه شدم دوباره داره به فين فين مي افته... قلبم از درد مچاله شد... روياي نيمه ي گمشده م توي ذهنم شکست و هزار تيکه شد... مردي که جلوي من نشسته بود معتاد بود... کسي که به خاطر دو گرم پودر سفيد مي تونست همه چيز و فراموش کنه... خودشو... منو...

از جام بلند شدم... با ناراحتي وصف ناپذيري که هر لحظه بيشتر مي شد به سمت در رفتم... دستگيره رو تو دستم گرفتم... مکثي کردم و به سمتش برگشتم... توي هاله اي از نور قرمز اتاق نگاهش کردم... سرش و بيين دستاش گرفته بود... بعد با بي قراري دستي به قسمت تراشيده ي سرش کشيد... گفتم:

به خاطر دو دقيقه ي فراموشي خودت و از بين مي بري؟ ... بارمان... اين فقط يه خوشي کوتاه مدته... يه چيزهايي هستن که تا ابد با آدم مي مونن و آروم آروم روحش و آزار مي دن... بعضي دردها هيچ وقت قرار نيست آروم بگيرن... مثل درد از دست دادن يه برادر...

سري تکون داد و گفت:

همه ش به خاطر اون نيست... به خاطر اينه که... مي خوام خودم و فراموش کنم... خودم و از بين ببرم... من يه آدم معتاد خلاف کار اضافيم... هر شب پيش خودم تصميم مي گيرم که خودم و از ديدن فردا محروم کنم و شر خودم و بکنم... ولي وقتي که جرئتش و پيدا مي کنم يه چيزي تو زندگيم پيدا مي شه که دلم و به اين دنيا خوش مي کنه... يه چيزي که منو به اين دنيا وصل مي کنه...

فکر کردم منظورش رادمانه... آهسته گفتم:

رادمان خوب مي شه... نگران نباش...

از همون فاصله به چشمام زل زد و گفت:

من از رادمان حرف نمي زدم...

چيزي توي نگاهش بود که نه رنگي از اون وسوسه داشت و نه نشوني از اون شيطنت... چيزي که سرخي چشماش و آبريزش بينيش کم رنگش مي کرد ولي محوش نمي کرد... چيزي که مي دونستم اگه به زبون بياره تمام مرزهاي مقاومت و تحملم و از بين مي بره...

آهسته گفت:

برو...

سرم و پايين انداختم... بيرون رفتم و در اتاق و بستم... نمي دونم چرا بغض کرده بودم... چشمام و روي حسي که روز به روز اوج مي گرفت بسته بودم... نمي خواستم مردي رو ببينم که پشت سياست هاش نااميدي از خودش ، پشت حرف هاي مقتدارنه ش ضعف و پشت سايه ي حمايتش فقط و فقط سياهي بود... آره... من دوست داشتم چشمام و ببندم... مي خواستم با چشم هاي بسته اسير وسوسه ي نگاهي بشم که دوست داشتم فقط شيطنتش و ببينم...

romangram.com | @romangram_com