#آن_نیمه_دیگر_پارت_204
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
نمي دونم منظورشون از اين کار چي بوده ولي... مطمئن باش مي خواستند يه پيامي بفرستند.... اما در مورد چيزي که پرسيدي... وقتي يه دختر با يه پسر دوست مي شه... اونم يه دختر کم سن و سال... سعي مي کنه اين موضوع رو از خيلي ها مخفي کنه... مسلما نمي ره به مامانش بگه امشب دارم با دوست پسر جديدم بيرون مي رم. در عوض يه چيزي مي گه که مامانش و بپيچونه. بعضي وقت ها کيس هايي که مد نظرمون هستن خيلي ازشون محافظت و مراقبت مي شه. خودشون هم اينو مي دونند... ولي وسوسه ي دوست شدن با يه پسر خوش قيافه باعث مي شه خودشون اين مرزهاي محافظتي و دور بزنند. اين طوري طعمه ناخودآگاه با ما همکاري مي کنه... خودش سعي مي کنه پنهون کاري کنه... خودش سعي مي کنه يه سري چيزها رو مخفي کنه... کاري که در غير اين صورت کار ما مي شه. در ضمن اين طوري اون پسري که از گروه مامور شده اين کار و بکنه مي تونه اطلاعاتي رو از خانواده ي دختره به دست بياره... حتي ممکنه پاش به خونه شون هم باز شه. اين که کسي رو با دوز و کلک و همکاري خودش بکشوني به محلي که مي خواي زندانيش کني خيلي حرفه اي تره تا اين که جلوي چشم مردم به زور سوار ماشينش کني يا سر راه مدرسه بدزديش...
گفتم:
ولي ممکنه پليس بعدا بتونه رد اين دوستي و بگيره و اون پسره رو پيدا کنه.
بارمان لبخندي زد و گفت:
توي اين مورد دو تا حالت داريم. يا کسي که مد نظرمونه که خانواده ي خودش سابقه ي خرابي دارند جلوي پليس... مثل تينا که باباش اون طوريه... يا کسي که مثلا باباش وکيله يا پليسه و باند مي خواد باهاشون مبارزه کنه که در اون صورت از اين روش استفاده نمي کنند و با سياست بيشتري پيش مي رن... يادمه که در مورد يکي از پسرهاي همين گروه يه چيزي شبيه اين موردي که گفتي پيش اومد... دوست هاي دختره در مورد اين پسره به پليس گفتند... يادته بهت گفتم که اين گروه سرويس هاي اطلاعاتي خوبي داره؟ قبل از اين که دست پليس به پسره برسه خودشون کلکش و کندند. يه چيزي رو در مورد اين باند يادت باشه... اين آدم ها هيچ وقت احتياط و کنار نمي ذارن... وقتي به کسي اجازه مي دن که باهاشون همکاري کنه حتما ازش آتو مي گيرن... يا اين که آدم هاي خودشون و دور و بر طرف مي ذارن... کسايي که اون آدم نمي تونه هيچ وقت فکرش رو بکنه که بهش خيانت کنند... مثل راضيه و کاوه که مثل دستگاه ضبط و پخش مي مونند.
و با صورتش شکلکي در اورد. داشتم از کنجکاوي مي مردم. براي همين دوباره گفتم:
ماجراي رادمان چيه؟
بارمان گفت:
مي گم بهت... مي دوني... من آدم خوبي نيستم... حتي قبل از اين که وارد اين گروه بشم هم خوب نبودم... ولي اين قدرها هم بي شرف نيستم که جون يه عالمه آدم و به خاطر منافع ديگرون به خطر بندازم... من نمي خواستم باعث و باني اين جنگ باشم... قبل از ماموريت اصليم که در مورد تينا بود يه ماموريت فرعي ولي مهم بهم دادند. چند وقتي بود با پسر يکي از درجه دارهاي ارتش دوست شده بودم و مثلا رفيقش بودم. مخصوصا اون ماموريت و خراب کردم تا بي اعتمادشون کنم... خودم و براي همه چيز هم آماده کردم... حتي براي مردن... ولي... اونا منو انداختن توي يه اتاق و براي يه مدت نگهم داشتند... بهم هروئين تزريق کردند... مي دوني... شصت ميلي گرم هروئين در روز مي تونه آدم و در عرض دو هفته معتاد کنه... نشونه هاي ترکش هم بعد از مصرف نکردن بعد از چهل و هشت ساعت شروع مي شه و تا ده روز طول مي کشه... بهم تزريق مي کردند... سه چهار روز بدون مواد ولم مي کردند... خوردم کردند... بعد هم با اين اعتياد ولم کردند.... به چيزي که مي خواستند رسيدند... کسي که هروئين مصرف مي کنه تا وقتي مواد بهش برسه رام و مطيعه... اونا منو با اين کارشون از بين بردند... بعد سراغ برادرم رفتند... کسي که قبلا هم باهاشون همکاري مي کرد... کسي که از منم خوش قيافه تر بود...
سيگاري روشن کرد... فهميدم عصبي شده. پکي عميق به سيگارش زد و گفت:
مي دونستم اگه تسليم سايه نشه مي کشنش... هميشه دنبال يه فرصت بودند که حذفش کنند... اون منو مي شناخت... سايه و دانيال و مي شناخت... محبي رو مي شناخت... سال ها قبل هم ثابت کرده بود که هيچ رقمه حاضر به همکاري خالصانه باهاشون نيست. ديگه نمي دونستم بايد نگران برادرم باشم يا کشورم... من کنار کشيدم که اون آدمي نباشم که اين کارو مي کنه ولي اونا با انتخاب برادرم بيچاره م کردند... با اين حال دعا مي کردم که سايه بتونه رادمان و متقاعد کنه که با ما همکاري کنه... که خوشبختانه با اون ذات پليدش و تبحر خاصش توي صحنه سازي قتل تونست رادمان و بکشونه اينجا...
با اين که فکر مي کردم اين حرف ممکنه احساسات بارمان جريحه دار کنه پرسيدم:
چرا تو رو نکشتند؟
بارمان پوزخندي زد و گفت:
شنيدي اون روز دانيال چي گفت که! من اين جا زاپاسم... اگه رادمان بلايي سرش اومد از من استفاده مي کنند... احتمالا نتونستند يه جانشين مورد اعتمادتر پيدا کنند. اينم از مزاياي مشکل پسندي تينا خانومه.
سرش و بلند کرد و گفت:
تو چي؟ تو يه کم از خودت بگو...
بي اختيار لبخندي زدم... سرم و پايين انداختم... به انگشت هام نگاه کردم. آهسته گفتم:
من چيزي ندارم که بگم... يه عالمه چيزهاي معمولي...
بارمان اخم مصنوعي و بامزه اي کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com