#آن_نیمه_دیگر_پارت_196
_ خدايا... چرا الان؟ ... چرا بعد بيست و دو سال توي هميچين موقعيتي بايد اين اتفاق بيفته؟
منو به سمت خودش کشيد... قلبم آروم و قرار نداشت... خودم و عقب کشيدم. آروم تر از قبل گفت:
نترس... اذيتت نمي کنم... فقط... دوست ندارم اين بي پناهيت و ببينم...
دستش و گذاشت زير بازومو منو به سمت خودش کشيد. مي ترسيدم اگه بهش نزديک بشم ضربان بالاي قلبم و حس کنه... مي ترسيدم اگه بهش نزديک بشم تا ابد گرفتارش بشم... مي ترسيدم ديگه نبينم که چطور سقوط کرده... مي ترسيدم... از چيزي که اتفاق افتاده بود و نمي خواستم پيش خودم بهش اعتراف کنم مي ترسيدم...
دستام مي لرزيد... بازوش و گرفتم... و آهسته سرم و روي شونه گذاشتم. خيلي آروم پشتم و نوازش کرد... چشمام و بستم... يه قطره اشک مژه هام و تر کرد... قلبم آروم گرفت...
نمي خواستم همه چي و با اشک و آه خراب کنم... همه چي تموم شده بود... جايي رو پيدا کرده بودم که همه چيز و برام دلنشين مي کرد... حتي جاي سوزش يه سيلي بي رحمانه رو...
جايي که هيچ جاي دنيا مثل اون نيست...
دستي رو روي صورتم حس کرده بودم که زبري مردونه ش روحم و با لطافتي رويايي نوازش کرده بود...
دستي که هيچ دستي مثل اون روحم و به بازي نگرفته بود...
خواستم بگم خدايا... الان نه... ولي...
همه چي تموم شده بود... بارمان بين هياهوي بي رحمي و اضطراب برام شده بود نيمه ي گمشده اي که بين خواب هاي شيرين... روياهاي دخترونه... دنبالش مي گشتم ولي توي تلخي حقيقت ... با بغضي ناشي از کينه اي سخت... پيداش کردم... تو نيمه ي سياه و شوم اين دنيا...
خودم و به نوازش آروم دستي سپردم که تمام زندگيم و آهسته زير و رو کرد...
=========
******
با صداي باز شدن قفل در به خودمون اومديم. سريع از هم جدا شديم. بلند شدم و بارمان در اتاق و باز کرد. وقتي بارمان وارد اتاق شد قلبم توي سينه فرو ريخت... اون نمي دونست که رادمان داره ترک مي کنه... و اگه هم مي فهميد... مسلما موافق نبود.
آب دهنم و قورت دادم و وارد اتاق شدم. رادمان به ديوار تکيه داده بود و پاشو و با حرکتي عصبي تکون مي داد. بارمان بازوهاشو گرفت و با صدايي بلند گفت:
داري با خودت چي کار مي کني؟ ولش کن! نمي خوام ترک کني!
معلوم بود با ديدن صورت رنگ پريده ي رادمان وحشت کرده. رادمان چنگي به دست برادرش زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com