#آن_نیمه_دیگر_پارت_195
براي اين از کنارت جم نمي خورده که هرکاري که مي کني و هرچي مي گي رو گزارش بده.
رو به خسرو کرد. برق آشناي وسوسه به صورتش شيطنت داد. با لحني خاصي گفت:
مي دوني چيه؟ اگه اون در و باز کني دانيال داداش منو معتاد مي کنه... دختر مرداني هم تا تابستون نمي ياد ايران... صورت داداش من تا تابستون خراب مي شه... اون وقت ديگه نه منو داريد نه اونو...
خسرو و دانيال همزمان نگاه مشکوکي بهم کردند. بارمان لبخندي پر از شيطنت زد و گفت:
تو که دوست نداري محبي مواخذه ت کنه که چرا وايستادي و بر و بر دانيال و نگاه کردي و گذاشتي همه چيز و خراب کنه!
داشت با اون لبخند و لحن سرزنش آميزش خسرو رو وسوسه مي کرد. لحن سوزناکي به کلامش داد و گفت:
اون وقت به جاي اين که يه روز کنار خود محبي... يا شايدم رئيس وايستي مجبور مي شي بري دنبال خوردکاري هايي که مال امثال رحيمه... فقط به خاطر اين مرديکه ي رواني عقده اي.
خسرو با سوء ظن به دانيال نگاه کرد. دانيال که مشخص بود با حرف هاي بارمان ته دل خودش هم خالي شده تغيير موضع داد و گفت:
چشمم بهته بارمان! امروز براي خودت دشمن تراشيدي. نمي ذارم همين طوري براي خودت جولون بدي.
پشتش و بهمون کرد و با سرعت از پله ها پايين رفت. صداي خنده ي بارمان بدرقه ي راهش شد. خسرو با اخم نگاهي به بارمان کرد و گفت:
توي شيطون صفت پتانسيلش و داري که اين باند و که چه عرض کنم... کل دنيا رو بهم بريزي.
بارمان هارد و از روي زمين برداشت. پوزخندي زد و چيزي نگفت.
خسرو به دنبال دانيال از ويلا خارج شد. بارمان به سمتم اومد. دو زانو جلوم نشست و گفت:
بذار صورتت و ببينم.
دستم و روي جاي سيلي دانيال گذاشتم و سرم و پايين انداختم. انگشتش و زير چونه م گذاشت... سرم و آهسته بالا اورد و با لحن مهربوني که صد و هشتاد درجه با لحن صحبت کردن چند دقيقه قبلش فرق داشت گفت:
نمي خواي به عمو دکتر جايي که درد مي کنه رو نشون بدي؟
نمي دونم چرا قلبم عين گنجيشک توي سينه مي زد. دستش و روي دستم گذاشت. آهسته دستم و پايين اورد. با پشت دستش صورتم و نوازش کرد...
_ خدايا... چرا دستش و پس نمي زدم؟... چرا قلبم اين طور مي زد؟... چرا دوست داشتم زمان وايسته؟
کف دستش و روي صورتم گذاشت... آهسته گفت:
ديگه نمي ذارم دستش بهت بخوره... نه تا وقتي که من پيشتم... نه تا وقتي من نفس مي کشم...
_ چرا بغض کردم؟ ... چرا اشک توي چشمم حلقه زده؟... چرا حرفاش اين طور آرومم مي کنه؟
با دو تا دستش صورتم و قاب کرد ... اين همه مهربوني به آقاي وسوسه نمي اومد... عجيب بود ولي... خيلي دوست داشتني بود... صورتم و با انگشت هاي شستش نوازش کرد... به آبي چشماش نگاه کردم به جاي برق شيطنت، محبت توش موج مي زد...
romangram.com | @romangram_com