#آن_نیمه_دیگر_پارت_192


چنگي به بازوهاش زد و ناله کرد:

پس کي تموم مي شه؟ ... خدايا... چرا تموم نمي شه؟

دستش و به لوله ي شوفاژ گرفت و خم شد. سرش و روي شوفاژ گذاشت... بي قرار بود... بدنش مي لرزيد... با دست ديگه ش به زمين چنگ مي زد. واقعا ديدنش توي اين وضعيت ديوونه م مي کرد... دوست داشتم هرکاري بکنم که ديگه اين طوري نبينمش...

خواستم چيزي بگم که يه دفعه رويا وارد اتاق شد و با لحني پرشتاب گفت:

دانيال اومده!

قلبم توي سينه فرو ريخت. چشمام از ترس چهارتا شد. رويا گفت:

هنوز نفهميده ولي مطمئن باش مي ياد سراغ رادمان و مي فهمه.

از جا پريدم. از اتاق بيرون رفتم و در انبار و قفل کردم. کليدش و توي جيب پشت شلوارم گذاشتم. آب دهنم و قورت دادم و سعي کردم به خودم مسلط بشم. يه دقيقه ي بعد دانيال که عين گرگ زخم خورده مي موند ، با دست هايي مشت کرده سريع از پله ها بالا اومد. بدون اين که نگاهم کنه به سمت انباري رفت. قلبم توي دهنم بود... دستگيره رو کشيد... در باز نشد... مشت به در زد و گفت:

بازش کن لعنتي! مي خواي خودت و به کشتن بدي؟

جوابي نشنيد. آهسته از اونجا فاصله گرفتم. قلبم به شدت توي سينه مي زد. اگه دانيال مي فهميد کليد دست منه...

در همين موقع راضيه خرامان جلو اومد و گفت:

کليد دست دختره ست...

با ناباوري نگاهش کردم... لبخندي موزيانه روي لباش نشسته بود. دوست داشتم با دستاي خودم خفه ش کنم. سر جام خشک شده بودم... نمي تونستم جم بخورم.

دانيال به سمتم چرخيد. با لحني که نشون دهنده ي آرامش قبل از طوفان بود گفت:

کليد و بده به من!

سعي کردم اعتماد به نفسم و از دست ندم. گفتم:

مگه اونو به خاطر قيافه ش نمي خواي؟ منم مي خوام يه کاري برات بکنم که قيافه ش خراب نشه. بده؟

دانيال گامي به سمتم برداشت. از ترس يه قدم به سمت عقب رفتم. دانيال فاصله ش و باهام کمتر کرد. با صدايي که از عصبانيت مي لرزيد گفت:

اون کليد و بده به من... توي کارم دخالت نکن.

به سمت در رفتم. جلوش وايستادم و گفتم:

نه! دست از سرش بردار... به اندازه ي کافي زندگيش و خراب کردي.


romangram.com | @romangram_com