#آن_نیمه_دیگر_پارت_191

سوژه ي خنده مون هم هميشه دانيال و يکي دو تا از پسرهاي ديگه بودن که مثل اون بودن... خصوصا بارمان خيلي دانيال و اذيت مي کرد. اونا هم هيچ از ما خوششون نمي اومد. خب بين ما خيلي فاصله و اختلاف بود... من و بارمان غرور اصالت خانواده ي به ناممون و پول بابامون که هيچيش بهمون نمي رسيد و داشتيم... البته بايد اعتراف کنم که اونا خيلي از ما زرنگ تر بودن. مرتب سعي مي کردن پروژه ي بيشتر بگيرن و خودشون و به سايه نزديک کنن. دانيال عين چي جلوي چشم ما داشت پيشرفت مي کرد. با اين حال ما خيلي اهميت نمي داديم... چيزي که مهم بود اين بود که آخرش ماموريت هاي مهم مال من و بارمان بود... اين وسط چيزي که اهميت داشت قيافه و تيپ بود با سرزبون و مهارت توي رفتار کردن با دخترها که توي اين زمينه هم تجربه ي من و بارمان بيشتر از اونا بود.

آبريزش بينيم شديد شده بود... کم کم حس کلافگي داشت اذيتم مي کرد. دوست داشتم سريع تر اين ماجرا را به جايي برسونم براي همين سرعت بيشتري به لحن و کلامم دادم:

با بامان تصميم گرفتيم که پپه نباشيم و نذاريم اين آدما يه وقت ازمون سوء استفاده کنند. براي همين خيلي کنجکاوي مي کرديم. مثلا يه بار که طبق دستور سايه با يکي از دخترها رفته بوديم بيرون قشنگ ديدم که يه نفر از دور ازمون عکس گرفت. همه ي اينا رو توي ذهنمون ثبت و ضبط کرده بوديم و دنبال جواب براش بوديم... تا اين که توي اولين ماموريت رسميم يا به قول سايه حرفه ايم اتفاقي افتاد... اون روز يه ماشين بهم دادن که توش دوربين کار گذاشته بودن... ميکروفون و ردياب به خودم و لباسام وصل کردن... يه ماشين و يه موتور سوار هم سايه به سايه ي ماشيني که سوارش بوديم مي اومدن... بايد براي ديدن دختري که چند وقتي بود با راهنمايي سايه به صورت اينترنتي باهاش در ارتباط بودم برم. سايه گفته بودم بعد از گشت و گذار برم خونه ي دختره و... خلاصه نصفه شب که دختره خواب خواب بود فلان اطلاعات و از توي لپ تاپ باباي دختره بردارم. مي دونستم اين ماموريت خيلي مهمه. سايه يه پيشنهاد رويايي براي موفقيت توي اين ماموريت بهم داده بود. فقط يه اشکالي توي کار بود که من به هيچکس هم در موردش چيزي نگفتم... صدف دختر خوبي به نظر مي رسيد... به نظر مني که توي ارتباط با دخترها کم تجربه نبودم صدف يه دختر خوب بود که داشت اداي دخترهاي آن چناني رو در مي اورد... براي همين خيلي ته دلم رضايت نداشتم که بازيش بدم. با اين حال براي انجام دادن اين ماموريت آماده شدم... ولي اتفاق بدي افتاد... نمي دونم يه دفعه چي شد... دختره رو ترس برداشته بود... تا وسط خيابون چشمش به يه ماشين پليس افتاد خودش و از ماشين بيرون انداخت. من اصلا نفهميدم چي شد... موتوريه که پشت سرم بود سريع خودش و رسوند و دختره رو توي ماشين انداخت. من شکه شده بودم... با تهديد و زور و اسلحه به راه افتادم و طبق آدرسي که بهم دادن به يه انبار رفتيم. با شکنجه و هزار تا راه و روش تهوع آور از دختره حرف کشيدن... انتظار داشتن که اعتراف کنه با پليس همکاري کرده ولي دختره فقط گفت که اولين بار بوده که مي خواسته با يه پسر بيرون بره و تا همين جاش هم به تحريک دوستاش اين کار و انجام داده ولي چون باباش توي کار واردات لوازم الکترونيکي و برقي و نمي دونم از اين چيزها بوده چشمش به يکي از دوربين هاي مخفي که مدل هاي جديدترش و باباش وارد کرده بوده افتاده و ترسيده... اين شد که از ماشين بيرون پريد... ديگه به اين ماموريت گند زده شده بود... نمي شد با اون کارهايي که با دختره کرده بودن ولش کنند... اين شد که صحنه سازي آدم ربايي و دزدي رو ترتيب دادن و ... يه چاقو رو... زدن توي شاهرگ گردن صدف... اونم جلوي چشم من...

دست از حرف زدن کشيدم... حس مي کردم يه بار ديگه توي انبار برگشتم... انگار همين ديروز بود که داشتم با دست جلوي خونريزي صدف و مي گرفتم... نگاهي به دستام کردم... دستايي که ناخواسته صدف و به قتل گاه کشونده بود... دستايي که نتونست جلوي مرگش و بگيره... دستام و پايين انداختم... ازشون بدم مي اومد... از خودم بدم مي اومد... از صورتم... صورتي که همه چيز با زيبايي شومش شروع شد... لعنت به زيبايي... لعنت به من... لعنت به حرصي که توي گ*ن*ا*ه و کار خلاف بود...

فقط يه راه براي خلاصي از اين سياهي ها وجود داشت... اين که ترک کردن اين اعتياد ناخواسته جونم هم ازم بگيره... و مرگ... يه آرزوي دست يافتني بود... اگه فقط بخت و اقبال باهام يار مي شد...

سرم و به در تکيه داده بودم. صداي ناله هاش و مي شنيدم. اعصابم ضعيف شده بود... صداي راه رفتن هاش... صداي زمزمه هاش... صداي ناسزا دادنشان... همه توي گوشم بود. هيچ کاري نمي تونستم بکنم. جز اين که از پشت در بگم:

طاقت بيار!

هر وقت که صدايي از انبار نمي شنيدم مي فهميدم که دوباره ضعف کرده و ساکت شده. بلافاصله سيني غذاش و براش مي اوردم... خيلي کم غذا مي خورد... هر روز کمتر از روز قبل... نمي دونم معده ش تا کجا مي تونست تحمل کنه. هر بار که براي چند دقيقه از انباري بيرون مي اومد از ديدن رنگ و روي پريده ش و بدن عرق کرده ش وحشت مي کردم. توي همون دو روز حسابي لاغر شده بود. آخرين باري که از اتاق بيرون اومد مجبور بود براي راه رفتن دستش و به ديوار بگيره...

فکر مي کردم يه معتاد هروئيني که مي خواد ترک کنه کلي دردسر داشته باشه و مرتب بخواد دنبال مواد بگرده... ولي وضعيت رادمان فرق مي کرد. اعتصاب غذاي يه ماهش ضعيفش کرده بود... و بعد هم ترک کردن هروئين... باورم نمي شد اين رادمان بود که داشت اين طور مقاومت مي کرد... از اون پسرهايي نبود که کنارش احساس امنيت کني... نه خيلي قوي و هيکلي بود و نه خيلي شجاع... ولي انگار مقاوم تر از اون چيزي بود که فکرش و مي کردم... وقتي به صورتش نگاه مي کردم زيبايي خاصش و مي ديدم که روز به روز بيشتر از قبل زير اين فشار محو مي شد... ولي مصمم بودنش وادارم مي کرد توي دلم کنار ترسي که بابت سلامتيش داشتم ، تحسينش کنم.

متوجه شدم که دوباره صداش در نمي ياد. از جا پريدم و بدو بدو به طبقه ي پايين رفتم. رويا داشت تند و با عجله غذا رو سرهم بندي مي کرد تا سر کارش برگرده. کاوه پوشه هايي که روي زمين پخش کرده بود و مرتب مي کرد. راضيه هم داشت ناخوناش و لاک مي زد.

سريع يه سيني برداشتم و رويا رو کنار زدم. يه کم برنج از توي قابلمه توي بشقاب ريختم و با ماست توي سيني گذاشتم. از پله ها بالا رفتم. کليد و از جيب پشت شلوارم بيرون اوردم و در و آهسته باز کردم.

چشمم به رادمان افتاد که دو زانو روي زمين نشسته بود و با دستش شکمش و گرفته بود. سيني رو جلوش روي زمين گذاشتم و گفتم:

تا غذات و نخوري هيچ جا نمي رم... بايد همه شو بخوري.

دست چپش که روي زانوش بود به شدت مي لرزيد. شونه هاش خم شده بود. سر و گردنش خيس عرق شده بود. خودش و آهسته تاب مي داد. چشماش و از درد بسته بود. با ديدن حال و احوالش معده ي خودمم تير کشيد. با تاثر نگاهش کردم و گفتم:

رادمان... بي خيالش شو... شايد بعدا که يه کم قوي تر شدي تونستي اين کار و ادامه بدي.

پوزخندي زد و با صدايي گرفته گفت:

اگه کار امروزت و بذاري براي فردا هيچ وقت انجامش نمي دي... يا الان... يا هيچ وقت ديگه!

نمي دونم چرا بي اختيار اين حرف و زدم:

به بارمان نگاه کن! اين قضيه اون قدرها هم بد نيست!

يه دفعه چشماش و باز کرد. صداش و بالا برد و داد زد:

بد نيست؟ تو داداش منو قبل از اعتيادش ديده بودي؟ نه! ديده بودي؟ خوردش کردن... با همين مواد لهش کردن... مي دوني چيه؟ تو نمي فهمي...

دوباره چشماش و بست. بي نهايت عصبي و پرخاشگر شده بود. جوني توي بدنش نمونده بود مگه نه بعيد نبود ازش کتک هم بخورم.

romangram.com | @romangram_com