#آن_نیمه_دیگر_پارت_176
پژمان با سر جواب مثبت داد. چيزي به فکرم رسيد و گفتم:
برادرم خيلي نگرانه. دوست نداره با دانيال بمونم. دانيالم متوجه نيست که بايد اعتمادش و جلب کنه. دفعه ي پيش بهم گفته بودم که برادرم و دعوت کنه و دوستاش و نشونش بده که بفهمه دوستاش هم آدم هاي قابل اعتمادين... نمي دونم... مي ترسم دانيال همه چي رو خراب کنه.
پژمان چيزي نگفت. سه فنجون قهوه ريخت و وارد سالن شديم. بعد از اين که قهوه مون و خورديم و پژمان و دانيال چند دست تخته بازي کردند وقت رفتن رسيد. پژمان لحظه ي آخر دوباره ماجراي مهموني دخترش و پيش کشيد و گفت:
پس براي مهموني باهاتون تماس بگيرم؟
دانيال نگاهي بهم کرد و گفت:
نمي دونم... باران! چه کاره ايم؟
کمي فکر کردم. چي بايد مي گفتم؟.. بعد از مکثي گفتم:
اگه تونستم برادرم و تنها بذارم مي يام.
چه جلمه ي بي معني! خوشبختانه دانيال سريع دنباله ي حرفم و گرفت و گفت:
آخه برادر باران هر وقت مي ياد ايران مي ياد خونه ي باران. زشته باران بره جايي و اونو تو خونه تنها بذاره. خصوصا اين که برادرش فقط براي ديدن باران ايران مي ياد.
تو دلم گفتم:
ايول! چه سرعتي توي خالي بستن داره!
پژمان گفت:
خب چرا ايشونم با خودتون نمي ياريد؟
لبخند کمرنگي روي لب هاي دانيال نشست. دوباره نگاهي بهم کرد و گفت:
نظرت چيه؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
فکر کنم قبول کنه!
اضطراب به جونم افتاد... امشب ماموريت بعدي رو براي خودم و رادمان جور کرده بودم... فقط يه چيز بود که آرومم مي کرد... اين بود که اين برنامه ي جديد بهم اميد مي داد که رادمان به زودي آزاد مي شه.
_ يه روز از اينجا مي ريم... نمي دونم کجا... شايد جايي که هيچکس زبونمون و نفهمه تا بتونيم خودمون و گول بزنيم و بگيم براي همينه که دردمون و درک نمي کنند... يه جايي که اون قدر دور باشه که دلتنگي نذاره يادمون بياد توي سايه ي حمايت!! آدمي به اسم پدر چه قدر بي پناه بوديم... يه روز بالاخره مي ريم... مي ريم جايي که... نمي دونم کجا... ولي مي ريم...
نور خورشيد از لابه لاي تخته هاي کوبيده شده به پنجره روي صورتم افتاد. صداي بارمان توي گوشم خاموش شد و از خواب پريدم... چشمام و آهسته باز کردم... باز توي همون اتاق بودم... توي اون اتاق با اون ديوارهاي زرد... سقف بلند و ترک خورده... و پنجره ي کوچيک تخته کوب شده اي که نزديک سقف بود ... و چند حرف بي معني انگليسي که با فاصله از هم روي ديوار کنده شده بود:
romangram.com | @romangram_com