#آن_نیمه_دیگر_پارت_175

باران از دوره ي نوجوونيش به سر الکس فرگوسن ارادت خاصي داشت. منم طرفدار چلسيم. چند وقتي مي شه که سر مسابقه هاي ليگ باهم شرط بندي مي کنيم.

ياد چند سال قبل افتادم که هميشه بي خودي از منچستر يونايتد طرفداري مي کردم تا حرص معين و در بيارم... احساس مي کردم اين خاطرات مال آدم ديگه ايه... روز به روز بيشتر به حرف بارمان مي رسيدم... من توي دنياي بيرون مرده بودم...

حتي وقتي پژمان و دانيال لباس عوض کردند و وارد خونه شديم هم از فکر سروان بيرون نيومدم.

دانيال سشوآر و دستم داد تا موهاش و خشک کنم. نتونستم زير نگاه پژمان حال دانيال و که اون شب رسما داشت سوء استفاده مي کرد بگيرم. سشوآر و به سر دانيال نزديک کردم و با بدجنسي تو دلم خنديدم. دانيال سشوآر و از دستم گرفت و با لبخندي تصنعي گفت:

باران جان! عزيزم!... سرم و سوزوندي.

شونه بالا انداختم و گفتم:

مي دوني که کار آرايشگريم زياد خوب نيست.

و سشوآر و دست خودش دادم. پژمان که داشت موهاي کم پشتش و با حوله خشک مي کرد گفت:

چه دختر شيطوني هم هست!

دانيال لپم و با انگشت اشاره و انگشت وسطش کشيد و گفت:

همين چيزها شيرينش کرده ديگه!

تو دلم گفتم:

به موقعش همچين شيريني نشونت بدم که حظ کني... صبر کن! بهم مي رسيم.

دانيال بهم اشاره کرد که دنبال پژمان برم. واقعا نمي دونستم بايد چطوري راضيش کنم. حداقل اگه دلم مي خواست که راضيش کنم يه چيزي!

پژمان تازه وارد آشپزخونه شده بود و داشت با قهوه جوش سر و کله مي زد. دستم و توي جيب پشت شلوارم کردم و کنارش ايستادم. پژمان گفت:

خبرها رو خونده بودي که اون طور رنگت پريده بود... آره؟

پس فهميده بود. با حالتي پدرانه شونه م و نوازش کرد و گفت:

نگران دانيالي؟

تو دلم گفتم:

آره... نگرانم قسمت نشه با دست هاي خودم خفه ش کنم.

آهسته گفتم:

کارهاي خطرناکي مي کنه.

romangram.com | @romangram_com