#آن_نیمه_دیگر_پارت_148


تو کمک نکني بهتره!

ترانه يه کلاه گيس ش*ر*ا*بي خوشگل داشت که توي مهموني ها سرش مي کرد و منم با نگاه کردن بهش ياد گرفته بودم چطور کلاه گيس بذارم. موهامو توي کلاه توري مخصوص پستيژ جمع کردم. کلاه گيس و سر کردم و با چند تا سنجاق روي سرم محکمش کردم. رويا يه لنز مشکي هم بهم داد که بذارم... از اين يه مورد سر در نمي اوردم. اون قدر جلوي آينه اشک ريختم تا آخر سر تونستم لنز و بذارم. يه عينک هم روي چشمم گذاشتم.

در همين موقع صدايي از پشت سرم شنيدم:

اَه! چه زشت شدي!

بارمان بود. دست به سينه زده بود و به چهارچوب در تکيه داده بود. اخماش توي هم بود. با نارضايتي چشم از قيافه ي من گرفت. رويا گفت:

هنوز قابل شناساييه.

بارمان جلو اومد. عينک و از روي چشمم برداشت و گفت:

چه عيبي داره؟ تو مي خواي کار دانيال بي عيب و نقص انجام بشه؟

و نگاه معني داري به رويا کرد. رويا شونه بالا انداخت و گفت:

فقط نمي خوام براي اين دختره مشکلي به وجود بياد... بارمان! راستش و بگو! اگه اتفاقي وسط اتوبان بيفته با دوربين کنترل سرعت اون حوالي رو بررسي مي کنند... مي دوني که ممکنه عکس اين دختره رو پيدا کنند و روش زوم کنند. وسط اتوبان قراره چه اتفاقي بيفته؟ کدوم اتوبان مد نظرتونه؟

بارمان پوزخندي زد و گفت:

ببين رويا! قرار مدارهاي من و تو همون زماني که داداشم و بردن به هم خورد... تو زير قولي که به من داده بودي زدي...

رويا وسط حرف بارمان پريد و گفت:

بارمان تو ماجرا رو مي دوني! مي دوني که اگه کاري براي برادرت مي کردم...

بارمان با عصبانيت داد زد:

من در عوض همه ي کارهايي که کردم فقط ازت يه چيز خواستم!

رويا دستش و روي بينيش گذاشت و گفت:

هيس! چته؟ مي خواي صدامون و بشنوند؟

و با عصبانيت به سمت در رفت و اونو بست. بارمان سرش و نزديک گوشم اورد و گفت:

وسط اتوبان که رسيديد رحيم ماموريتش و انجام مي ده. بلافاصله بعد از اين که ماموريت انجام شد تو از دستور رحيم سرپيچي کن و يه کم دردسر درست کن... حواست باشه! سرکشي کن... نه اون قدر که سرت و به باد بدي!

با تعجب گفتم:


romangram.com | @romangram_com