#آن_نیمه_دیگر_پارت_147



========



همين که دانيال از اتاق بيرون رفت نفس راحتي کشيدم. تو دلم گفتم:

ما اصلا شب خواستگاري به اين آدم حرفي زديم که اين قدر براش عقده شده باشه؟ ترانه داشت در گوش من ويز ويز مي کرد که پسره خوشگله! خودش برداشت بد کرده...

با ناراحتي از اتاق بارمان بيرون اومدم که چشمم به رويا افتاد. اون روز يه هدبند سرمه اي زده بود و کلاه سوئي شرت سرمه اي رنگش و سرش انداخته بود. با ديدن من گفت:

بيا... يه سري کار هست که بايد انجام بديم.

وارد اتاقمون شدم. يه تخت مرتب با روتختي سفيد، يه ميز کامپيوتر بزرگ و تجهيزات کامل کامپيوتري توي اتاق بود. رويا گفت:

بايد تغيير قيافه بدي.

با تعجب پرسيدم:

براي چي؟

رويا نگاه عاقل اندر سفيهي بهم کرد و گفت:

تو يه مجرم فراري هستي... فکر مي کني مي توني راست راست توي خيابون براي خودت بگردي؟

با اين حرفش ناراحت شدم... اي کاش مي شد اين لکه ي سياه از سابقه ي من پاک بشه... گفتم:

پس رادمان چرا تغيير قيافه نداد؟

رويا پشتش و بهم کرد و يه سري وسيله روي تخت چيد و گفت:

ماموريتتون با هم فرق مي کنه... ماموريت رادمان توي يه کوچه ي خلوت بود... مال تو وسط اتوبانه.

پوزخندي زدم و گفتم:

مگه رسوندن رحيم اين حرفا رو داره؟

رويا با کلافگي يه کلاه گيس برام انداخت و گفت:

چه قدر حرف مي زني! بيا اينو سرت کن.

کلاه گيس به صورت موهاي فر مشکي بود. رويا به ظاهر داشت کمکم مي کرد که کلاه گيس رو سرم کنم. بعد از چند دقيقه دستش و کنار زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com