#آن_نیمه_دیگر_پارت_129

گفتم:

چرت نگو... داشتم زخم روي چونه م و نگاه مي کردم.

بارمان به سمت در چرخيد. تو دلم گفتم:

بجنب ديگه ترلان!

نفس عميقي کشيدم. هر ثانيه اي که مي گذشت ضربان قلبم بالاتر مي رفت. بيرون رفتن بارمان از زيرزمين برام به اندازه ي يه عمر گذشت... آهسته پشت سرش رفتم. وقتم داشت تموم مي شد. نقشه م داشت نقش بر آب مي شد. در همين موقع ترلان به سمتموم دويد و صدا زد:

رادمان!

با اميدواري به سمتش چرخيدم.بي اختيار به دستاش نگاه کردم. جفت دستاشو و مشت کرده بود. يکي از آستين هاشو توي مشت دستش گرفته بودم. فهميدم موفق شده و خودکار و اونجا قايم کرده. به سمتم اومد. دستش و به سمت شالم دراز کرد و گفت:

بذار درست ببندمش.

کامل به سمتش چرخيدم. فاصله ش و باهام کم کرد. به چشماش نگاه کردم. نگاهي معني دار بهم کرد. بارمان با بي قراري گفت:

خب ديگه! نظربازيتون تموم نشد؟

جوابشو نداديم ولي نگاهمون و ازهم گرفتيم. ترلان شالم و باز کرد و خودکار و يواشکي از درش به يقه م آويزون کرد. دوباره شال و بست. دو تا لبه ي کتم و گرفتم و بهم نزديکش کردم. زيرلب گفتم:

ممنون!

ترلان ازم فاصله گرفت و گفت:

اميدوارم امشب شانس باهات يار باشه.

پشتش و بهم کرد و رفت. چشمم به راضيه و رويا افتاد که داشتند زيرچشمي نگاهمون مي کردند. از اون طرف بارمان هم با شک و ترديد نگاهم مي کرد... يه جوري به ما زل زده بودند انگار شاهد يه صحنه ي رمانتيک بودند. تو دلم گفتم:

به درک! بذار هرچي مي خوان پيش خودشون فکر کنند.

پشت سر بارمان از پله ها بالا رفتم و وارد حياط شدم. خيالم يه کم راحت شده بود ولي هنوز بين خواستن و نخواستن بودم... نمي دونستم نقشه ي خوبي کشيدم يا نه... اضطراب داشتم... نه به خاطر ماموريتم... به خاطر نقشه اي که داشتم.

وسط حياط ايستادم و بعد يه روز حبس شدن توي اون زيرزمين کذايي هواي تازه رو با نفسي عميق به ريه هام کشيدم. هوا سرد بود و خيلي زود نوک بينيم يخ زد. با اين حال اين سرما و هواي تازه برام خيلي دلنشين تر از فضاي دم کرده و خفه ي زيرزمين بود... اونجا برام عين جهنم بود...

بارمان بهم فرصت نداد که بيشتر از اين از هوا ل*ذ*ت ببرم. دستش و پشتم گذاشت و گفت:

زود باش ديگه! اين آدما بيشتر از هر چيزي از بدقولي و دير کردن بدشون مي ياد.

سري به نشونه ي فهميدم تکون دادم. دنبال بارمان رفتم. به دستمال توالت و خودکاري که از يقه م آويزون بود فکر کردم... بازم اسير خواستن يا نخواستن شدم... واقعا اين چيزي بود که مي خواستم؟

از حياط گذشتيم. بارمان پرده رو کنار زد و از خونه خارج شديم. در حالي که دستاش و با نفسش گرم مي کرد گفت:

romangram.com | @romangram_com