#آن_نیمه_دیگر_پارت_128
بارمان داد زد:
صبر کن!
توجهي بهش نکردم. با گام هايي بلند به سمت دستشويي رفتم. بچه هاي ديگه هنوز سر سفره ي شام بودند. دستشويي پشت يکي از ديوارهايي بود که يه بخشي رو از سالن اصلي جدا مي کرد. همين که دستم و به سمت دستگيره دراز کردم در خود به خود باز شد. ترلان بود که داشت از دستشويي بيرون مي اومد. بلافاصله توي دستشويي هلش دادم و در و از پشت بستم
ترلان دهنش و باز کرد که بد و بيراه بگه. سريع دستم و روي دهنش گذاشتم. چشماش از تعجب چهار تا شد. چنگي به دستم زد و خواست خودش و جدا کنه. يه کم ديگه هلش دادم و به ديوار چسبوندمش. مچ دستش و چسبيدم و آهسته گفتم:
هيس! کارت دارم.
خواست دستش و آزاد کنه. با ناخون هاي اون يکي دستش روي دستم که جلوي دهنش بود و چنگ زد. آهسته گفتم:
يه نقشه دارم.
دستش و پايين انداخت. منم دستم و از روي دهنش برداشتم. همچين اخم کرده بود انگار بهش توهين کرده بودم. همون طور که داشتم چند تا دستمال توالت جدا مي کردم گفتم:
قبل از اين که از در زيرزمين بيرون برم برام يه خودکار بيار... اگه روان نويس باشه که چه بهتر!
ترلان خيلي آهسته ولي با لحني تمسخرآميز گفت:
چيز ديگه اي لازم نداري؟!
با عصبانيت به سمتش چرخيدم. بازوش و محکم توي دستم گرفتم. صورتم و به صورتش نزديک کردم و با عصبانيت ولي به آهستگي گفتم:
مي خواي از اين جا بيرون بريم يا نه؟ فقط بلدي مسخره کني و شعار بدي... آره؟ اگه خودت فکري توي سرت نيست حداقل بذار من نقشه اي که دارم و اجرا کنم.
چيزي نگفت. بازوش و ول کردم و گفتم:
قبل از اين که از زيرزمين برم بيرون يواشکي بهم يه خودکار برسون. بعد از اين که من بيرون رفتم هم از دستشويي بيرون بيا. سريع دستمال و توي جيبم چپوندم و از دستشويي بيرون رفتم. وارد سالن اصلي شدم. راضيه بساط شام و توي سيني گذاشته بود و داشت از در زيرزمين اونو دست پيرزن مي داد. صداي خنده هاي رحيم و کاوه هم از توي يکي از اتاق ها مي اومد. فقط رويا توي سالن بود که داشت کيس کامپيوتر و دستکاري مي کرد. سرش پايين بود. توجهي بهش نکردم. به سمت بارمان رفتم. کار راضيه هم تموم شد. رو بهم کرد و با لبخند گفت:
اميدوارم موفق باشي.
اصلا نگاهي به صورت عصباني بارمان نکرد. با دست موهاي بلندش و تاب داد و به سمت رويا رفت تا موي دماغ اون بشه. بارمان زيرلب گفت:
آخرش مجبور مي شم اين دختره رو زير مشت و لگد بگيرم.
بعد نگاهي بهم کرد و گفت:
نگو که رفته بودي از شدت اضطراب بالا بياري!
romangram.com | @romangram_com