#آن_نیمه_دیگر_پارت_126
هان؟
با عصبانيت گفتم:
زهرمار! دو ساعته که دارم باهات حرف مي زنم.
بارمان يه کم به طرف راست خم شد تا ترلان و بهتر ببينه. آهسته گفت:
باورت مي شه بيست و دو ساله ش باشه؟ من فکر مي کردن نوزده بيست ساله ش باشه. براي همين هي اذيتش مي کردم و سنش و مي اوردم پايين... ولي بيست و دو... خوبه ها!
با اعصابي بهم ريخته دستي به صورتم کشيدم و گفتم:
مي شه اونو بيخيال شي و منو دريابي؟
با خنده ادامه دادم:
مي دوني که از پسرهاي اين تيپي خوشش نمي ياد! توام تيپ من حساب مي شي ديگه!
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
شايد منظورش پسرهاي شل و ولي مثل تو بوده!
قبل از اين که جوابش و بدم پوشه رو باز کرد... بحث منتفي شد. نگاهي سرسري به نوشته ها کرد و گفت:
خب! کار آسونيه. همه ي تحقيقاتش و بچه هاي تيم هاي ديگه کردند... منم از پشت سر هواتو دارم. تو فقط دختره رو سوار ماشين کن و برسونش به انبار. خيلي ساده ست.
گفتم:
دختر بازپرس راشديه... درست مي گم؟
بارمان با بي تفاوتي گفت:
اينجا که اين طور نوشته.
پرسيدم:
با اون چي کار دارند؟
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
حتما مي خوان با استفاده از دختره باباهه رو مجبور کنند که توي کار رئيس فضولي نکنه.
romangram.com | @romangram_com