#آن_نیمه_دیگر_پارت_125

در حالي که بينيم و چين انداخته بودم تيغ بارمان و از نزديک از نظر گذروندم. پوفي کردم و براي اولين بار با خودم فکر کردم که ممکنه بارمان ايدز داشته باشه؟ مي دونستم که از سرنگ هاي نو استفاده مي کنه ولي اينو مطمئن نبودم که آيا هميشه به اين سرنگ ها دسترسي داشته يا ممکنه يه وقت هايي هم از سر بدبختي و بيچارگي از سرنگ مشترک استفاده کرده باشه...

تو دلم گفتم:

ويروس ايدز که زياد بيرون زنده نمي مونه... مي مونه؟ کي بود مي گفت بيشتر از بيست دقيقه بيرون بدن زنده نمي مونه؟ شايعه بود يا درست بود؟

نچ نچي کردم و تيغ و براي دهمين بار زير شير آب تميز کردم. دستي به صورتم کشيدم. قبل از اين که پام و توي دستشويي بذارم راضيه در حالي که خودش و لوس مي کرد و سعي داشت با بهم زدن اون مژه هاي بلندش برام دلبري کنه گفته بود که ته ريش خيلي بهم مي ياد و شايد بهتر باشه که هميشه ته ريش بذارم. بارمان هم با يه توپ و تشر حسابي اونو سرجاش نشونده بود. راضيه هم به حالت قهر به اتاق رويا رفت. همون طور که داشتم صورتم و اصلاح مي کردم با خودم فکر کردم که عجب دختر کنه و جلفيه.

يه دفعه دستم لغزيد و يه کوچولو صورتم و بريدم. تيغ و پرت کردم و با عصبانيت گفتم:

اَه! همين و کم داشتم! ايدز گرفتن از بارمان!

نگاهي به دور و برم کردم. چنگي زدم و يه کوچولو از دستمال توالت و کندم و روي زخم صورتم گذاشتم. نفسم و با صدا بيرون دادم... ظاهرا اون شب بدشانسي بهم رو کرده بود.

يه ربع بعد کار اصلاح صورتم و تموم کردم. موهامو مرتب کردم و از دستشويي بيرون اومدم. چشمم به بارمان افتاد که به ديوار تکيه داده بود و داشت پوشه ي من و نگاه مي کرد. به سمتش رفتم و با بداخلاقي گفتم:

تو که ايدز و از اين جور حرفا نداري!

بارمان نگاهي تمسخرآميز بهم کرد و گفت:

ندارم... لازم نيست نگران باشي. من مثل تو دست و پاچلفتي نيستم که از پس اصلاح صورتمم برنيام. تا حالا صورتم و باهاش نبريدم.

نفس راحتي کشيدم. بارمان سرش و به نشونه ي تاسف تکون داد ولي بهش توجهي نکردم. نگاهي به پوشه کردم و گفتم:

چيه؟ مي ترسي گند بزنم که داري ماموريتم و دوره مي کني؟

بارمان سرش و بلند کرد و گفت:

مي ترسم؟... يه کم... مي دوني اگه گند بزني و گير بيفتي چي مي شه؟

چيزي نگفتم. بارمان پوشه رو بست و گفت:

بهترين حالتش اينه که کنار هم اعدام مي شيم... نظرت چيه؟ باحاله نه؟

و خنديد. آهي کشيدم و گفتم:

من نه از اين ماموريت مي ترسم و نه مثل تو توي موفقيتمون شک دارم... فقط... دلم به اين کار راضي نيست. دوست ندارم يه بار ديگه خودم و توي اين راه بندازم. خصوصا اين که اين بار مي دونم دارم براي چه کسايي کار مي کنم. ماموريت امشب يه شروعه... شروع راهي که ديگه نمي تونم خودم و ازش بيرون بکشم... دارم به اون دختر بدبختي که امشب بايد بريم دنبالش فکر مي کنم... يه دختر شونزده ساله... بارمان گوشت با منه؟

چشمش و به يه جايي پشت سر من دوخته بود. چرخيدم. فهميدم داره ترلان و نگاه مي کنه که کنار رويا روي زمين نشسته بود و داشت شامش و مي خورد. اخم کردم. هيچ خوشم نيومد که بارمان داشت اونو ديد مي زد. رو به بارمان کردم و گفتم:

تو هنوزم وقتي دخترها رو ديد مي زني مي ري تو حالت خلسه؟

بارمان به خودش اومد. رو به من کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com