#آن_نیمه_دیگر_پارت_114
دانيال با عصبانيت دستش و مشت کرد و گفت:
مطمئن باش تلافي اين حرفا رو سرت در مي يارم... آدمت مي کنم.
پشتش و بهم کرد و به سمت در رفت. در حد مرگ ازش بدم اومده بود. به خونش تشنه شده بودم... اون خلاف کار شده بود اون وقت باباي منو به خاطر کارش مقصر مي دونست... بابام بايد چي کار مي کرد؟ ته تغاريش و مي داد دست آدمي که توي آلونک زندگي مي کرد و بعد از ظهرها توي آزمايشگاه کار مي کرد و يه حقوق بخور و نمير مي گرفت؟
به خودم اومدم... رفته بودند. من به ديوار چسبيده بودم و ماتم برده بود. از جام تکون خوردم. صدايي توي سرم گفت:
حداقلش اينه که ديگه کسي تهديدت نمي کنه.
مطمئن نبودم که با خاطره اي که از اون تصادف توي ذهنم مونده بود بازم بتونم مثل قبل پشت فرمون بشينم... صورت اون زن مرتب جلوي چشمم مي اومد... آهي کشيدم و به سمت جايي رفتم که رادمان ايستاده بود... اي کاش مي شد از شر اين واقعيت هاي دردناک به يه خيال خوش... به يه روياي قشنگ پناه برد... حيف که اصلا امکانش نبود...
رويا سرکي به داخل سالن کشيد و گفت:
رفتند؟
بارمان سيگاري روشن کرد و گفت:
اوهوم!
رويا رو به من و رادمان کرد و گفت:
راضي شديد؟
بارمان باز گفت:
اوهوم!
کنار رادمان ايستادم. اخماش توي هم بود. کلي سوال داشتم که ازش بپرسم. متاسفانه برادرش عين کنه بهش چسبيده بود و مهلت نمي داد که حتي براي چند دقيقه باهاش تنها بشم. بارمان به سمت رادمان اومد و گفت:
نگران نباش... يه کار آسون بهت مي دن. چيزي نمي شه.
رادمان روش و از بارمان برگردوند. بارمان عصباني شد و گفت:
چيه؟ مگه تقصير منه؟
رادمان چيزي نگفت. بارمان يه کم عجيب شده بود... مرتب فين فين مي کرد.. دست به صورتش مي کشيد... بي تاب به نظر مي رسيد. فکر مي کردم آدم خونسرد و بي خيالي باشه ولي عصبي به نظر مي رسيد. آخرش هم به سمت اتاقش رفت و در و محکم پشت سرش بست.
نگاهم و دور تا دور سالن چرخوندم... کسي توي سالن نبود. فقط من و رادمان بوديم... انگار فرصتي که مي خواستم و به دست اورده بودم.
romangram.com | @romangram_com