#آلاگل_پارت_415

_ولم کن ...چيکارم داري؟؟ميخوام برم بخوابم ..مگه نگفتي صبح زودتر بريم واسم خونه مستقل بگيري؟؟؟؟

نتونستم بغض لعنتيمو مهار کنم ...صدام گرفته بود ...نتونستم ادامه بدم و سرمو پايين انداختم.

يه دفعه تو آغوشش پناه گرفتم ..منو محکم به خودش ميفشرد...

از تعجب کم مونده بود پس بيوفتم...دستام آويزون افتاده بود...نميدونستم بايد چيکار کنم ..

ضربان قلبم رو هزار بود...يه چيزو خوب ميفهميدم...تپش قلب مهراد...انقدر محکم ميزد که من هم حرکت تند قلبشو حس ميکردم...

کنار گوشم زمزمه وار گفت

_هـــــيسسس...انقدر خودتو اذيت نکن آلاگل ...چي آزارت ميده؟!

چرا بغلم کرد؟؟اگه قراره ازهم جدابشيم چرا داره با اين مهربونيا و رفتاراش بيشتر وابستم ميکنه؟؟

به زور از بغلش جدا شدم با گريه حرفامو ميزدم ...ديگه مهم نبود غرورم له ميشه يا نه ...مهم دلم بود که داشت داغوون ميشد ...

_همين رفتارات...همين مهربوني هاي يه دفعه ايت...همين بغل کردنت...مگه قرار نيست جدابشيم..چرا ميخواي وابستم کني؟چرا مهراد؟؟؟؟؟؟چي تو سرته؟ميخواي نابودم کني؟آره.؟چيکارم داري؟؟!برو..برو خوش باش مهراد با هرکي که دوستش دااااري...ديگه اصلا باهم حرف نزن...مگه عاشق يکي ديگه نيستي؟؟؟مگه از جدايي اون رنج نميبري؟؟؟

..اشاره کردم به قلبم و ادامه دادم _اين دل لامصب به صدات هم معتاده ...تا روز طلاق منو ناديده بگير انقدر وابستم نکن تو که حاضري به طلاقمون ...

زير بارون خيييس شده بوديم....

لبخند زيبايي زد ...چرا ميخنديد ؟؟به له شدن غرورم ميخنديد؟ بيچارگيم؟؟؟.

romangram.com | @romangram_com