#آلاگل_پارت_408
جلوي تي وي نشستم...
ديگه مهرادو نديدم ..مشغول ديدن يه فيلم بودم که فرانک سيني غذا رو گذاشت جلوم...
تشکر کردم و چند قاشق غذاروخوردم که حالم بدنشه ...
يه هفته از اون روزي که از بيمارستان مرخص شدم ميگذره...حالم بهتره...
کاراي دانشگاهم سنگين تر شده و حسابي مشغولم...
رفتار مهراد تو اين يه هفته تقريبا بهتر شده بود ...راستش يه جورايي شده مثل خودم!يه بار مهربون ..يه بار اخم کرده و سرسنگين ...نميفهمم چشه ...خودم هم همينطورم يه بار عقلم پيش دلم کوتاه مياد و با عشق نگاهش ميکنم اما يه بار هم غرورم پيش دستي ميکنه و نميذاره چشمام چيزيو لو بده ...
الانم ميخوام به بهونه مشکل درسي برم پيش مهراد و ..اگه ..اگه دلم بذاره حرف طلاق رو پيش بکشم!نه من،نه غرورم و نه عقلم، هيچکدوم راضي به اين بلاتکليفي نيستيم ..من بودن کنار مهراد رو دوستدارم اما ..بشرطي که اون هم تماما کنارمن باشه ..من محتاج مهربوني،مهراد هستم !نه اين رفتار و حرکاتي که هيچي ازش نميفهمم و بيشتر گيج ميشم.
با اجازه وارد اتاقش شدم ....پشت ميز کارش مشغول مطالعه بود...
_ميتونم بيام داخل؟!يه مشکلي دارم.
نگاهي به جزوه تو دستم کرد ..سري تکون داد و گفت
_آره..بيا ببينم چيه!؟!
سعي کردم حالا که کنارشم دست و دلم نلرزه...سعي کردم نقاب بي تفاوتي بزنم و خودمو شاد و بيخيال نشون بدم ....
romangram.com | @romangram_com