#آلاگل_پارت_391
يکم که بهتر شدم همونجا رو زمين نشستم.اصلا ديگه جون نبود تو تنم ...مهراد بطري آب رو بطرفم گرفت..از دستش گرفتم...حالا نگاه اونم با غم و نگراني مخلوط شده بود..من اينو نميخواستم..مهراد بايد شاد باشه!
يکم آب پاشيدم تو صورتم ..
_بلند شو بريم دکتر..
با صداي تحليل رفته گفتم
_لازم نيست.خوبم.
چشمامو بستم...دوباره ميسوخت..درد لعنتي ول کن نبود!دلم ميخواست عمــــيق بخوابم... يه دفعه احساس کردم از رو زمين کنده شدم...
با ترس و بيحالي چشمامو بازکردم...تو بغل مهراد بودم!!!
ناليدم
_بزارم زمين مهراد..ميخوام برم بخوابم..
منو مثل بچه ها تو آغوشش گرفته بود...
اخم داشت...همونجور که حرکت ميکرد گفت
_هـــــييسسس ...دوباره لجبازي نکن...خوابت مياد همينجا بخواب...
اگه ميتونستم که تا ابد تو اين آغوش امن ميبخوابيدم... قطره اشک لجباز تراز خودم از گوشه چشمم اومد پايين...فکرکنم بازوش از اشکم خيس شد که ايستاد ...زل زد تو چشمام..اخم نداشت!نگاهش يه جورايي رنگ ملتمسانه داشت..نميدونم شايدم من توهم زدم!
romangram.com | @romangram_com