#آلاگل_پارت_345
پاتند کردم و پله هارو يکي يکي رفتم پايين چند نفري بيرون بودن ...اومم اون کتش مشکي بود!
ناراحت از اينکه نتونستم پيداش کنم خواستم برگردم که در حال قدم زدن ته حياط ديدمش ..سريع به سمتش رفتم داشت با موبايلش حرف ميزد ...
_نه رفتم...حالا بعدا باهات صحبت ميکنم.فعلا.
همين...!
صداي پامو که شنيد از حرکت ايستاد ...واي که چقدر شبيه مهراد بود !
يعني خودشه؟؟!
چندقدم مونده بود بهش برسم که وايستادم .با شک و ترديد صداش زدم ..
_مـــهـراد..؟؟
گوشيشو گذاشت تو جيبش و و آروم برگشت...
با ديدنش به وضوح جاخوردم و با من من گفتم
_بِ..بـبخـشــيد ...
خواستم برگردم که گفت
romangram.com | @romangram_com