#آلاگل_پارت_326

پدرجون بهم گفته بود که هديه هاي تولدم رو آورده و يادش رفته زودتر بهم بده...دلم ميخواست چندتا يادگاري بخرم و واسه اونا بفرستم.

با سابين و سپيدار که کلي اسقبال کردن از اين کارم رفتيم مرکز خريد.واسه فرزاد و شايان و مژگان و شيما.مامان و بابا و مادرجون و حتي خود پدرجون چندتا هديه به عنوان يادگاري گرفتم ...

يه هديه اختصاصي هم واسه عمه هما گرفتم تا شخصا واسش بفرستم...

با دست پر برگشتيم خونه ...مهراد خونه بود اما پدرجون نه ..

در مقابل نگاه متعجب مهراد از اون همه کادو و هديه واسش جريان رو توضيح دادم.

اما نگفتم با سابين يعني در کل فراموش کرده بودم و تا حالا سابين رو بهش معرفي نکرده بودم چون لازم نميدونستم.

شام رو بخاطر پرواز پدرجون زودتر خورديم...

بعد از شام تمام هدايامو بهم داد و من هم تمام هديه هايي که امروز خريده و آماده کرده بودم رو بهش دادم...

با مهراد، پدرجون رو رسونديم فرودگاه ...کلي توصيه کرد که مواظب همديگه و زندگيمون باشيم...!!

باهم روبوسي کرديم و پدرجون رفت...!

تا خونه حرفي بين منو مهراد رد و بدل نشد ...

خداروشکرتا از فرودگاه برگرديم فرانک و سپيدار وسايلمو به اتاق خودم برگردونده بودن!!!

بدون هيچ حرفي خواستم وارد اتاقم بشم که مهراد صدام زد...به سمتش برگشتم.دم در اتاقش وايستاده بود

romangram.com | @romangram_com