#آلاگل_پارت_267

_من نميتونم از سپيدار جدابشم!

چرخيد به سمتم.دستشو گذاشت زير سرم و گفت

_بس کن آلاگل...تو عمرم باهيچکس به اندازه تو بحث نکرده بودم.چرا لج ميکني؟؟حتما يه چيز ميدونم که ميگم نه ...

_ميدوني من با هرکسي کنار نميام...سپيدار دوست منه...توام نميتوني کاري بکني.بابا ما چيکار به تو داريم؟؟برا خودمون سرگرميم...ننه بابام نيستي که بخواي به دوستام گير بدي...

پــوفي کرد و چيزي نگفت...

يکم موندم تا چيزي بگه تو جاش نشست و گفت

_خيله خب....ولي جلوي کسي از اين رفتارا و مهربونيا با سپيدار ..فرانک..رضا..با هيچکدومشون نداري!من فردا يه جلسه مهم دارم همون چيزي که بخاطرش اومدم اينجا...الانم لطفا برو تو اتاقت و بذار من چندساعتي فکر و ذهنم آروم باشه!

بدون اينکه بذارم آثارخوشحالي تو صورتم پيداباشه و يا تشکري بکنم تنها يک کلمه گفتم _ باشه ! و از اتاق خارج شدم...

بهتـــــر!!اصلا همون بهتر که فردا نباشي...بري ديگه برنگردي...ايــشش...

يکراست رفتم پايين .اول رفتم تو اتاق سپيدار...همچين غمبرک زده بود انگار چيشده حالا!!!خلاصه کلي باهاش حرف زدم و شاد و شنگولش کردم..

بعد هم رفتم پيش فرانک...بيچاره کلي شرمنده بود بهش گفتم که مقصر منم و ناراحت نباشه و...

سراغ رضارو گرفتم ...سپيدارگفت پيش باغبان هستش.باهم رفتيم پيششون...باغبان يه مرد مسن و خوش چهره بود و خــــــــــيلي مهربووون!

بهش گفتم چندتا گلدون خوشگل بياره واسه اتاقم...

romangram.com | @romangram_com