#آلاگل_پارت_253
_خسته نباشين خانوم.دانشگاه خوب بود؟؟
_آره آقا رضا...ولي اگه سپيدار بياد عالي ميشه!
لبخند مهربوني زد و ديگه حرفي نزد.
سپيدار اومده بود تو حياط به استقبالم...با دو به سمتش رفتم و تو آغوش هم جاي گرفتيم
دست تو دست هم خواستيم وارد بشيم که مهراد در رو باز کرد و نگاهش رو دستاي قفل شده ي من و سپيدار ثابت شد.
وقتي از کنارش رد شدم بهش تنه زدم و بدون هيچ حرفي از کنارش گذشتم...
_آلاگل؟؟
تو اين چند روز زياد باهم حرف نزده بوديم.سپيدار خواست بره که دستشو محکم نگه داشتم که از نگاه تيزبين مهراد دور نموند .با اخم گفت
_آماده شو ناهار ميريم بيرون...من و تو !!
_ولي من جايي نميام.
و راهمو گرفتم که گفت
_ميخوام باهم صحبت کنيم و تو هم مياي ....
و در رو محکم بست !!
romangram.com | @romangram_com