#آلاگل_پارت_228
لبخند خجلي زد و گفت
_ فداتون بشم خانوم جان..اخه خوب نيست که ....
_وااا چيش خوب نيست؟ ميخوام امشب به جمع شماها اضافه بشم و کنار هم شام بخوريم...اين کجاش بده؟؟با من رودربايستي نداشته باش فرانک خانوم....
ساکت با يه لبخند محو نگاهم ميکرد که به سمتش رفتم دستشو گرفتم و گفتم
_بريم ديگهههه من گرسنمه...سپيدار و آقا رضا کجان؟؟
_پس خانوم جان شما بنشينيد من بگم سپيدار و رضا بيان ...
_چشمممم....
شام خوشمزه اي تو جمع گرم و صميمي خانواده آقا رضا خوردم و کلي لذت بردم...
آقا رضا مرد فوق العاده خووب و مهربوني بود...
کلي با فرانک شوخي ميکرد و فرانک هم مثل لبو سرخ ميشد و من و سپيدار صداي خنده هامون به فلک ميرسيد ...
در کل شب خوبي بود...درواقع عــــالے بود!!
ساعت1نصفه شب شد بود و خبري از مهراد نبود...از همين اول داره نشون ميده چجوري ميخواد مراقب من باشه هه يکي بايد مراقب خودش باشه ...
بيخيال آلاگل...تو واسه حرص و جوش خوردن از دست مهراد اينجا نيومدي....اومدي تا موفق و پيروز بشي و خيلي زود برگردي....
romangram.com | @romangram_com