#آلاگل_پارت_170

خواستم لاک بزنم که با ديدن ناخن هام تو دلم به خودم لعنت گفتم...

ناخن هاي خوشگلم که حالا شبها قبل از خواب از استرس و اضطراب جويده ميشدن و تازه يادم مي افتاد که بايد يه مشت قرص بخورم تا آروم و قرار بگيرم...و بعد از قورت دادن اون قرص هاي مسخره وارد دنياي بي خيالي و مبهم ميشدم ...

نفسمو با حرص بيرون فرستادم و ناخن هامو با سوهان مرتب کردم و کلا بيخيال لاک زدن شدم ...

سميرا با اجازه وارد شد و گفت

_خانوم و آقا آماده هستن ..گفتن اطلاع بدم دير ميشه...

تنها سري تکون دادم و بعد از رفتن سميرا لباسهامو پوشيدم و با کيف و کفش مشکي طلاييم راهي پايين شدم...

بي حرف جلوتر از مامان و بابا به سمت ماشين حرکت کردم و روصندلي عقب جاگرفتم ..

گوشيم ميلرزيد ..بي حوصله از کيفم درش آوردم و نگاهي بهش انداختم فرزاد بود...

_سلام آلا چطوري؟کجايي؟

_سلام.تو راه...

ديگه تا خونه عمو هادي نگاهي به گوشيمم نکردم و خيره ي خيابون هاي شدوغ شدم...

حياط خونه عمو هادي با ريسه ها و ميز و صندلي آماده بود...اکثر مهمونا اومده بودن.

داخل خونه شدم و تو اتاق مژگان لباس هامو عوض کردم که شيما وارد اتاق شد...

romangram.com | @romangram_com