#آلاگل_پارت_169
يکم ژل به موهاي خيسم زدم تا موج بگيره ...
لباس شب مشکي طلاييم رو پوشيدم
و جلوي آينه نشستم...
نسبت به قبل خيلي لاغرتر شده بودم...خواب و خوراکم محدود..!
زمان سکوتم طولاني شده بود ...کل کل نميکردم..داد نميزدم..اشک نميريختم..!فقط نگاه ميکردم سکوت ميکردم و رد ميشدم ...بي خيال و بي اهميت..
تو اين دوهفته فقط يکبار شيما و مژگان رو ملاقات کردم و..يکبار هم ساره به ديدنم اومد... به اصرار هاي مکرر فرزاد راضي شدم تنها يک جلسه مشاوره داشته باشيم...
هرکس هم جاي من بود اين چيزارو از ياد نميبرد...سعي ميکردم با قرص هاي آرامبخش خودمو گول بزنم و فراموش کنم ..اما اصل دلم بود که توي هر تيکه ي خرد شده اش يه خاطره ي تلخ بود ....
بازهم خيره شده بودم و توي فکر ...
سرمو تکون دادم و مشغول آرايش کردن شدم...
دلم ميخواست اين دفعه يکم بيشتر آرايش کنم...دلم ميخواست بي قيد باشم به همه چيز ..اين آلاگل با آلاگل چندماه پيش کلي فرق داره...
ديگه فقط خودشه و خودش ...ديگه اون دختر احساسي نيست که زود دل ببازه...
کرم رو روي پوست بي روح و زرم زدم و پشت بندش رژگونه و ريمل و خط چشم رو...و در نهايت رژ قرمز رو با حرص روي لبهام کشيدم.
romangram.com | @romangram_com