#آخته_پارت_290


- ماشینت چی میشه؟!

- بعد میدم یکی بفروشتش پولش بفرسته!

- کی؟ قفقاز؟!

- نه، کیو دیدی گوشت رو بده دست گربه؟!

- از تو هیچی بعید نیست!

- تیکه می‌ندازی؟!

جوابش را ندادم و مشغول کنکاش اطرافم شدم.

سالنی بزرگ و خرابه که کفش محض رضای خدا یک موکت مندرس هم نبود! همه جا را خاک و برگ درختان پر کرده بود. در وسط سالن دو ستون بود. سه پنجره که هیچ کدام شیشه‌ای سالم نداشتند. سقفی که کاملا مخروب شده بود. در که اصلا نداشت، یک خرابه به تمام معنا! نفسی عمیق کشیدم و به بقیه نگاهی کردم. مردان جوان بی‌خیال و شاد مشغول بازی پاسور بودند و اصلا برایشان فرقی نداشت اینجا بیغوله باشد یا نه! دختران به هم چسپیده بودند و آرام با هم حرف می‌زدند. گاهی از گذشته‌شان گاهی از آینده‌ای که برای خود می‌پنداشتند حرف می‌زدند. نگاهم به آن خانواده سه نفره افتاد. واقعا نمی‌توانستم بفهمم دلیل مهاجرت آنها چه بود؟! همه آنها انگار مثل من مهدی‌شان را از دست داده بودند و جای برای ماندن نداشتند. باز یادش خنجر در قلبم فرو کرد. دلم برای خنده‌اش که آدم را بی‌نوشید*نی مـسـ*ـت می‌کرد سخت تنگ شده بود. لبخندی تلخ به لبم نشست، او دیگر برای من نبود پای دیگری وسط آمده بود و من کیش مات شده بودم. چشمانم را بستم و برای خودم او را که شاد صدایم می‌زد بانو در ذهن تداعی کردم‌. لبخندم عمیق‌تر شد. صدای شاد یاس در گوشم پیچید، علی و نگاری که هنوز فرزند دومشان را ندید‌ه‌ام، مادری که الان از نگرانی تسبیح به دست برای سلامتی‌ام صلوات می‌دهد، پدری که با کمری خم در فکر فرو رفته و نمی‌داند دخترکش پی چه آنها را رها کرده؟! چطور این تصمیم لعنتی را گرفتم؟! چطور انقدر خود‌خواه شدم؟! صدای مهدی در گوشم پیچید «باخانوادت همین طور خوب باش...» چشمان باز طوفانی شد و آسمانش شروع به بارش کرد.

حتی اگر مهدی را باخته باشم، نباید خانواده‌ام را می‌باختم! تمام آن لحظات خوبی که کنار خانواده داشتم در این مدت کوتاه جلوی دیدگانم همچو فیلمی به تصویر در آمد. چشمانم می‌گریست و عقلم مدام تشر حماقتم را بر سر قلبم می‌کوبید.

با خود گفتم صبح برمی‌گردم؛ حتی اگر ریحان راضی نشود. باید به‌خاطر قولم به مهدی هم که شده خانواد‌ه‌ام را از دست ندهم. مصمم و خوش‌حال از تصمیم به طرف ریحان برگشتم که او را از تصمیم آگاه سازم؛ اما او به خواب رفته بود. فردا به او خواهم گفت. کیک‌ها، آبمیوه و شیرموزم را کامل خوردم. باید برای تصمیمی که گرفتم خودم را قوی می‌کردم. من باید به آنچه تنها ثروتم هست برگردم. با فکر شیرین برگشت و خیال دیدن خانواده‌ام لبخند به لبم آمد. دیگر برایم مهم نبود مهدی از آن دیگری شود، خدا را چه دیدی شاید نشد؟‌! باز قلبم در حال امیدوار ساختنم بود و من هم‌پای خیالاتش لبخند می‌زدم. آنقدر این خیال را در ذهنم مرور کردم که خواب بر کالبدم چیره شد. صبح از سرمای شدید بلند شدم. دیدم ریحان کنارم نیست و جز آن زن بقیه همه خوابند.


romangram.com | @romangram_com