#آخته_پارت_280
- فعلا شش!
- کلانش چقد؟
-گفته بین ده تا دوازده! چون کسی سفارشمون کرده ارزون میگیره!
- کی؟!
-شروع کردی باز؟ آ رسیدیم!
روبه روی یک خانهی ساده ویلای که سقفی شیروانی به رنگ قرمز داشت ایستادیم. ریحان زنگ را فشرد و پیرزنی با لباس محلی در را گشود. با دیدن ما بدون حرف کنار رفت و اشاره کرد که به داخل رویم. باغچهی در دو طرف حیاط و درختانی سرسبز که در تاریکی شب کمی مخوف به نظر میرسیدند. پیرزن ما را به پشت ویلا برد و در یک اتاقک کوچک گشود. لامپها را روشن کرد و طوری که کاملا مشخص بود فارسی صحبت کردن برایش مشکل است گفت:
- شب رو اینجا بمونید!
خواستیم به داخل نگاه کنیم که به پشت سرمان اشاره کرد.
- اونجا یه توالیت هست!
سپس بدون هیچ حرف دیگر رفت. همراه ریحان وارد اتاقک شدیم و در را بسیتم. اتاقی سه در چهار که در آن هیچ نبود جز دو تخت و یک موکت کهنه به رنگ خاکستری. ریحان شانهای بالا انداخت و موبایلش را به برق زد. سپس روی یکی از تختها دراز کشید. وسط اتاق ایستاده بودم، واقعا نمیدانستم به کدامین مشکلم الان باید فکر کنم؟ به مهدی و مشکلاتش؟ به آرزوهایم و دردسرهایش؟ به این تصمیم لعنتی و بدبختیهایش؟!
romangram.com | @romangram_com