#آخته_پارت_264


- دیر شده سریع باید بریم کارمون رو شروع کنیم.

بدون حرف فقط به دنبالش رفتم. به همان جایی که قبلا آن نگهبان نشانم داده بود رفتیم. ریحان پشت پیانو قرار گرفت و برگه‌های نتش را جای گذاری کرد تعدادی را هم به من داد. با آرامش ویولنم را بیرون آوردم و مشغول بررسی نت‌ها شدم.

مهمانان شیک و آراسته‌ای که متمول بودن از سر تا پایشان مشخص بود، روی تخت‌های بزرگ چند نفره طرح سنتی نشسته و با هم صحبت می‌کردند. عده‌ای هم متوجه حضور ما شده و منتظر بودن کارمان را شروع کنیم. سعی کردم به آنها نگاه نکنم و تمام توجهم را به کارم بدهم. با پیانو زدن ریحان کم‌کم کار‌ من هم شروع شد، اول به آرامی؛ ولی کم‌کم با رسیدن به اوج موسیقی با تمام وجودم حس می‌کردم همه در سکوت فقط مارا تماشا می‌کنند و این سکوت دستانم را قوتر می‌کرد!

با آخرین لغزیدن ارشه روی سیم‌های ویولون، قطعه‌ای که خودمان ساخته بودیم تمام شد. زمزمه تعریف مهمانان بلند شد. سرم را بلند نکردم و به آرامی با یک تعظیم کوچک جوابشان را دادم. بعد از آن قطعه، چند قطعه دیگر را با همکاری یکدیگر نواختیم و این بین همه مورد تایید و تشویق قرار گرفت. بعد از دوساعت متداوم نواختن کارمان تمام شد.

ریحان آهسته در گوشم گفت:

- فرزان اشاره کرد بریم اتاقش!

فرزان؟! من حتی او را میان مهمانان ندیده بودم. باز هم در سکوت ریحان را تا اتاق فرزان همراهی کردم.

ریحان تقه‌ای به در زد.

- بیاید تو!

به داخل رفتیم. فرزان با لباس مردانه مشکی شیکی پشت میزش قرار گرفته بود و مشغول تایپ کردن چیزی در لپ‌تاپ‌اش بود. رو به روی میزش قرار گرفتیم که سرش را بلند کرد.


romangram.com | @romangram_com