#آخته_پارت_252
ریحان روی مبل نشسته بود و زانوانش را بغـ*ـل گرفته بود. کنارش رفتم.
- میخوای شب بیای پیشم؟!
حصار اشک بر چشمانش نشست.
- نه عزیز من به تنهایی عادت دارم.
کولهام را برداشتم و به سمت در رفتم. هنوز خارج نشده بودم که برگشتم و باز هم نگاهش کردم. مقابل دیدگانم دختری بود ویران که بر مزار زندگیاش میگریست! دردناکتر از حال او ناتوانی من بود؛ چرا نمیتوانستم کمکش کنم؟! چرا این حد ناتوانم؟! یعنی مادر و پدر این دختر راحت شب به بالین میروند؟ اشک در چشمان بیرمقم مهمان شد. به سرعت از خانهاش بیرون زدم.
***
مهدی بالاخره رفت. کمابیش متوجه رفتار بد بهنوشخانم نسبت به خودم شده بودم؛ اما به خاطر مهدی و سیدمصطفی خودم را بیخیال جلوه میدادم. از اینکه نه کاری داشتم نه حوصله کافی به شدتت کلافه بودم. هنوز سه روز هم از رفتن مهدی نشده بود؛ ولی از این یکنواختی این زندگی خسته شده بودم. چه باید میکرد؟ باید ساخت! حداقل خیال پدر و مادرم راحت و آسوده بود. مهدیه ازدواجش را بعد از آمدن مهدی موکول کرده بود معصومه هم عقدش را و این بین هر دو در حال تدارک و زندگی جدید برای همین کمتر خانه بودند. در این چند روز با ریحان در تماس بود که یک با صحبت و اجازه گرفتن روانهی خانهاش شدم. به خیال اینکه غافل گیرش کنم بیخبر رفتم؛ اما انگار او خانه نبود و پشت در ماندم. خواستم زنگ بزنم که از آسانسور به سمت واحدش آمد با دیدن من با خوشحالی به حالت دو به سمتم آمد.
- وای لیلی سلام!
با لبخندی عمیق گفتم.
- سلام.
romangram.com | @romangram_com