#آخته_پارت_241

- خلاف چیه؟ با اجازه بزرگتا خواستم یه چند کلمه حرف بزنم!

- پس چرا مامانت نیست می‌خوای حرف بزنی؟!

- ای بابا، تو بیا توضیح میدم.

- باش.

قطع کردم، لباسم را مرتب کردم و به حیاط رفتم. روی تخت نشسته و دستانش را روی زانه به هم گره زده بود. کنارش ایستادم و با صاف کردن گلویم ورودم را اعلام کردم. سرش را بلند کرد. لبخندی نثارم کرد سپس همزمان که اشاره به نشستنم می‌کرد خود را به گوشه تخت کشاند.

- بشین.

با فاصله بسیار روی تخت نشستم و به رو به رو چشم دوختم.

- خب...

زیر چشمی نگاهش کردم سرش پایین بود.

- ادامش؟! پشت تلفن که خوب بلبل زبونی می‌کنی!

خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com