#آخته_پارت_173

نگاهی به در آشپز خانه و اون دو اتاق که در آن طرف راهرو قرار داشت انداختم و گفتم:

- لازم نیست!

سماوات سری تکان داد و گفت:

- خیلی خب پس شما دیگه اینجا کاری ندارید!

اهومی گفته و راه برگشت را گرفتم که با حرفش ایستادم و به سمتش برگشتم.

- خانم سرابی!

- بله!

- از دفعه بعد از در ورودی تشریف نیارید. توی کوچه کناری دری هست که مستقیم شما رو توی این راهرو میاره!

دستی در هوا تکان دادم و گفت:

- اکی!

به سرعت از سفره‌خانه خارج شدم و تاکسی‌ای برای برگشت گرفتم. در مسیر برگشت برای ریحان اتفاقات را شرح دادم و او هم نظراتی داد. فکرم مشغول نگار و خلوت بودن خانه بود. با نزدیک شدن به خانه از تاکسی پیاده شده و مسیر مانده را پیاده طی کردم. نرسیده به خانه تصمیم گرفتم بار دیگر با نگار تماس بگیرم. برای همین گوشی‌ام را بیرون آوردم و تماس گرفتم. بعد از شش الی هفت بوق جواب داد.

romangram.com | @romangram_com