#آخرین_شعله_شمع_پارت_227

زنگ در، خشی میون دلبری های مخفیانه ام در محضر آینه انداخت .
دل از پیش بینی عکس العملهای هومن کندم و با همون هشدار کوتاه زنگ ، تازه بیاد اوردم که قراره منظر نگاه مرد دیگری باشم نه هومن!!
خنده دار بود که ناخوداگاهم بی چون و چرا تسلیم همون خاطره چند دقیقه ای هومن میون همین اتاق بود و خوداگاهم خودش را برای مراسم خواستگاری مرد دیگه ای آماده می کرد.
پوزخندی به روی خودم پاشیدم..نمایش مسخره ای بود ...پس چرا هنوز داشتم برایش مهیا می شدم؟...نگاهم میون همون آینه سخت شد. قلبم فشرده شد و عقلم جواب داد:(( قراره یک عمر زندگی کنی..خاله بازی و رمان دست نویس دختر بچه رویایی نیست؛ زندگیه!! تو کنار مردی رشد می کنی که از نگاه اول باورت داشته، نقاط ضعفت را ندیده ؛ تو کنار مردی اروم می گیری که بعد از هر مشاجره ای طعنه های گذشته شو بیاد نیاری، دروغها و بازیهاشو به یاد نیاری، تو کنار مردی قرار می گیری که از همون اول بی واهمه از گذشته ، مورد اعتمادت واقع میشه.....نه مردی که بارها با تلخی دلت را زیر و رو کرده ، دروغ و فریب داشته ....))
صدای توکا تمام افکار خسته و درهم گره خورده مو بهم زد.
-تو هنوز اینجایی؟
با عجله از اتاق زدم بیرون و بدون توجه به نگاه جادویی هومن خودم را کنج آشپزخونه انداختم..همه چیز مرتب بود...بیرون اومدم و منتظر شنیدن صدای توقف آسانسور پشت در ایستادم.
-شما برو اونور تر خودم درو باز می کنم.
صداای هومن از کنار گوشم شنیده شد. جا خوردم. کی بلند شده بود؟
کمی عقب کشیدم.
-قبلنا دخترا خودشونو تو هفتا سوراخ قایم می کردند؛ وقتی خواستگار میومداآآ !
چرا این بشر اینقدر سرخوش و مطمئن بود؟؟ چرا نمی تونستم اطمینان خاطری را که لابلای اون صورت تراشیده و خوش فرم می درخشید هضم کنم!؟
نگاهم به سمت بابام چرخید...با همون وقار و صبر همیشگی میون اون کت و شلوار سورمه ای و خوش دوخت با عشق نگاهم می کرد...چه خوب که بود!!
از نگاهش توده آرامشی به وسعت روح صبور و بی آلایشش به سمتم سر ریز شد.دلگرم شدم و لبخندی زدم.
-چقدر خوشگل شدی بابا
قلبم بی قرار دستهاش شد. به سمتش رفتم و کنارش نشستم.دستهاشو ب*و*سیدم .
-ممنون که منو پیدا کردی..ممنون که هستی!
هنوز حرفی نزده بود که صدای قدمهای مهمانها شنیده شد.
از صدای همهمه و قدمهاشون معلوم بود که مطابق تخمین ما شش هفت نفری هستند که اگه تدبیر زندایی نبود و صندلی های میز نهارخوری را به شکل منظم و هارمونیکی میون فضای پذیرایی جا نداد ه بودیم ، ذهن خسته و مشوش من برای جا دادن مهمونهای خاصمون هیچ ایده ای نداشت و الان سردرگم چند تیکه تیر و تخته برای نشستنشون بودیم.
هومن نگاهی به ما اند اخت . من کنار بابا و زندایی . توکا با اون تونیک شلوار سورمه ای همراه هاله ، میون آشپزخونه.
در را باز کرد و قامت مهمانها یکی پس از دیگری نمایان شد.
به سمت در رفتم و به عنوان تیم استقبال کننده کنار هومن جا گرفتم.
اول از همه طلوعی بزرگ وارد شد . پشت سرش همسرش، یاشار نیکتاش تازه داماد خونواده، خواهرش احتمالا و مرد جوونی که احتمالا برادر کوچک طلوعی بود.
تک به تک با سلام و خوشامد وارد شدند. دانیال طلوعی با سبد بزرگ گل و شیرینی آخرین مهمونی بود که وارد شد. با همون نگاه اول ، تیغ سرد ملامت را به روی صورتم کشید.می فهمیدم که نگاهش سر گشته حضور هومن شده.
دست پاچه سبد و شیرینی را گرفتم و از کنار حجم تنومند کت وشلوار پوش و خوش عطرش گذشتم.
کنج اشپزخونه میون همون فاصله خالی کنار یخچال ایستادم.
-وای چه عظمتی داره این حاج آقاتون!
-هیس..توکا..لطفا الان هیس!
-خب بابا..دو دقیقه دیگه شربت بیارم خوبه؟
-آره
نفسی گرفتم و وارد جمع بی نهایت ساکتشون شدم.
نگا ه ها اینبار با دقت بیشتری به سمتم چرخید.
-اجازه بدید معرفی کنم.
نگاهم به سمت طلوعی چرخید.چقدر تو این کت و شلوار قهوه ای سوخته جذاب و خوش استیل به نظر می رسید.

romangram.com | @romangram_com