#آخرین_شعله_شمع_پارت_203
دستی روی شونه ش زدم و به سمت ترلان رفتم.
-بریم
بلند شد و با چادری که کوتاه بلند از دو طرفش آویزون بود با سری افتاده به سمت ماشین رفت.
می دونستم قصه ای که شروع کرده خیلی درهم تنیده تر از بیان ساده و صادقانه اون لبهای لرزون و نگاه خیسشه!
*******
معذب و ناراحت نشسته بود.
-راحت باش..
ناراحت نگاهم کرد.
-کاش توو ماشین می موندم
نگاهی به اطراف انداختم. تمام میزها خالی بود.
-چرا؟
-نمی تونم ..یعنی با چادر...نمی تونم چادرو روی سرم نگه دارم..تمام موهام کرک شد اینقدر جلو عقب کشیدم...
-راحت باش لازم نیست اینطور سفت بچسبی بهش! کسی اینجا نیست...مجید که پشت دخلشه و کله ش تو حساب کتابشه..
به عمد خودم را از جرگه نامحرمان بیرون کشیدم ولی اینقدر مشغول خودش بود که متوجه نشد یا حداقل به روی خودش نیاورد.
-بخور دیگه..نکنه اینم دوست نداری؟
-خیلی سفته..فکم درد گرفت اینقدر این نی ها رو میک زدم!
-بذار برات درش را باز کنم و قاشق بیارم ..با اون بخور!
-نه...نمی خورم دیگه
-باشه...بده من بخورم
-چی؟
نگاه متعجبش هنوز سرگردون شیطنت چشمام بود.
شمرده شمرده گفتم:( بده بقیه بستنیتو من بخورم...لطفا)
-نه..دهنیه آخه..
از زیر دستش بیرون کشیدم و گفتم:( پسرا از این قرتی بازیا ندارن دختر جون!)
نگاهش یه جوری بود که حاضر بودم قسم بخورم تمام عمر مدرسه ش ، حتی به سمت آبخوری های مدرسه هم نرفته چه برسه ازشون آب بخوره!
اولین میک را که زدم، صورتش جمع شد.
-شما دکترید ناسلامتیا
محتویات دهانم را قورت دادم و گفتم:( اولا شما نه و تو!! در ثانی بیا دکتر بهت نشون بدم دستشویی میره دستشو نمی شوره!)
صورتش با چندش بیشتری جمع شد.
-بیچاره مریضا
-خب..بیکار به من نگاه نکن...بگو چه خبر؟
-سلامتی
-اونکه دروغه..به نظر نمیاد از لحاظ روحی سالم باشی...یه چیزیت هست، اونو برام بگو
نگاهش را دزدید و به پشت سرم خیره شد. یک تابلوی نقاشی از دویدن چندین اسب کنار ساحل.
romangram.com | @romangram_com