#آخرین_شعله_شمع_پارت_202
ساکت نگاهش کردم. حرفهاش تا زیر پلکهاش اوج می گرفتن و دوباره عقب می نشستند.
-از امیر کامروا خبری دارید؟یعنی خبر داری؟
از سوالش جا خوردم. طوریکه از خوردن منصرف شدم و صاف نشستم.
-چطور؟
سوالش را تکرار کرد.
-خبر دارید؟
از ترس اینکه مبادا ریشه ناراحتیش به امیر برگرده ، برای رسیدن به جوابم ، تند و بی حاشیه گفتم:( سوده خیلی بهتره..خانوادگی رفتند اتریش...برای تفریح..ولی امکان داره اقامتم بگیرند...به خاطر سهیل و آینده موسیقی ش رفتند...ماه گذشته سهیل بهم زنگ زد و همدیگرو برای خداحافظی دیدیم....چطور ؟ چرا امیر برات مهمه؟)
-مهم نیست..ولی گاهی فکرم را خیلی درگیر می کنه...خاطرات اون غروب ترسناک و اون کتابخونه همیشه مرموزش!
آرنج هامو روی میز گذاشتم و بهش تکیه کردم و کمی جلوتر کشیدم.
-دقیقا چه چیزی فکرت را مشغول می کنه؟
لحظاتی نگاهم کرد...صداقت محض!
-از نظر اون من یه زن جذاب بودم و طناز!
با بکاربردن این جمله تمام اون صحنه جلوی چشمهام جون گرفت.
""....از تو به جرم زن بودنت، جذاب بودن و طناز بودنت و از تو به خاطر نامردیت انتقام می گیرم....""
مطمئن بودم تنها دغدغه این نگاه عمیق ، زیبایی و زشتی نبود!
میون ولوله درونم پیچید و ادامه داد:( از نظر حامد من سیصد تومنم نمی ارزیدم...)
هنوز متوجه حرفهاش نشده بودم.
-از نظر شما..از نظر تو...مالی نیستم....
اخمهام گره خورد اما سکوت کردم.
اخمهاش گره خورد و صداش شکست اما هنوز مقاومتش در مقابل اشکهایی که توی چشمش خونه کرده بودند، نشکسته بود.
-از نظر طلوعی من نه دختر، نه زن ، که بانوی قصه ش بودم......
برای بار چندم بغضش را فرو داد.
-توکا..توکا...وقتی برای عشقش به اون مرد زندار و سن وسال دار سرزنشش کردم...وقتی سوختم...سوختنمو به تحقیر امیز ترین شکل ممکن تفسیر کرد....
باز هم اون بغض مزاحم را قورت داد.
-من واقعا چی ام؟؟..شما..تو..همیشه روراست و صادق نبودی اما هر چی بودی حداقل رک بودید..بودی...حالا جواب بدید...جواب بده..من چی ام؟ یه دختر جوون بی ارزش که از جون برای عزیزترین ادم زندگیش مایه گذاشته ، تا پای فروش یکی از اعضای بدنش رفته، تحقیر شنیده بارها و بارها، تلخی دیده مرتب و پی در پی...حتی از بعضی از شرایط ازدواجش گذشته اما حالا..حالا می بینه که بی جهت تو قالب ایثار و فداکاری غرق شده بوده...تو بگو ..تو بهم بگو تمام مدت اشتباه کردم ..بگو و مثل همیشه با تلخ ترین حالت ممکن سرزنش و شماتتم کن بذار به خودم بیام..بذار بفهمم کجای زندگیم وایسادم..ببینم کی و چی اطرافمه...تشر بزن بذار خودم را ببینم...من گم شدم..گم..!
اون قطره اشک سمج، پیروز شد و از گوشه چشمش جریان گرفت.
-دستِ .. خودم.. نیست..می دونم اشک ریختن ...ارزش زنها را پیش مردها، از اونچه که هستند هم کمتر می کنه..ولی واقعا.. دست خودم نیست.
-هومن جون چیزی لازم ندارید؟
صدای زمخت مجید ، هردومون را تکون داد. لعنت به اون حنجره بد صدا!
کلافه اما ناچار ،بلند شدم و به سمتش رفتم.
-بیا خودم این حنجره را برات بردارم یه استوک پدر مادر دار بذارم جاش!
دستم را به زور میون کشوی دخلش کردم و پول بستنی ها رو حساب کردم.
-با زبون خوشتر و صدای ظریفتر هم می تونستی بیرونمون کنی نفله!
-شرمنده...ثریا منتظرمه...تا همین الانم کلی دیر کردم..دخترم هم حتما خوابیده تا الان دیگه..شرمنده جون داداش!
romangram.com | @romangram_com