#آخرین_شعله_شمع_پارت_200

از همون فضای یک وجبی حصار شده اش، با صدای خفه ای نالید:( این اسم لعنتی را اینجوری صدا نکن!..صدا نکنید)
فشار دستم را کم کردم تا سرش را از سینه م جدا کنه.
فاصله گرفت و گریزون از نگاهم ، صورت غرق اشکش را تند تند پاک کرد .
-اسم به این خوشگلی! چه جوری صدا کنم پس؟
با حالت خاصی نگاهم کرد و با چونه ای که هنوز آبستن بغض بود و کنارۀ لبهایی که گاهی به سمت پایین متمایل میشد ، گفت:( اگه..اگه نمی شناختمتون می گفتم با این مدل..مدل حرف زدنتون...می خواید .دختر مردمو ..اغفال ..اغفال کنید..)
با تمام مقاومتش قطره درشت اشک دیگری از کناره چشمهاش سر خورد و قبل از اینکه خودش برای پاک کردنش اقدام کنه با انگشتم بر داشتم.
-چه آبغوره ای هم می گیره!!
دستمال دیگه ای از میون جعبه بیرون کشید.
-اتفاقا بدم نمیاد تورو اغفال کنم!
اول تعجب کرد اما بلافاصله نگاهش معمولی شد.
-فکر می کنی ازم بر نمیاد؟
دوباره نگاهم کرد. اینبار با دقت بیشتری. بغض چونه ش در پی اکتشاف تهِ حرفهای بودارم ، کمتر و کمتر میشد.
-دوازده- یک شب دارم یه دختر خوشگل را میبرم بهش بستنی بدم و کلی قربون صدقه ش برم که بتونم آخرش یه دلی از عزا در بیارم ...به این میگن همون اغفال دیگه، نمی گن؟
نگاهش گرد شد اما باز هم ، بی درنگ عادی شد و لخظه ای بعد چونه ش لرزید و قطرات اشک راه گرفتند.
مستاصل و بیچاره نالیدم:( ترلان..دختر!! عزیز من..چی شده؟حرف بزن...ببینم چی اینقدر داغونت کرده؟..ترلان..ترلانی با تواما..منو ببین)
اینبار سریعتر خودش را جمع و جور کرد و با غیظ بی توجیهی گفت:( میشه دیگه منو ترلان صدا نکنید؟)
به جای جبهه گرفتن ، خنده م گرفت.
-چرا اونوقت؟...دوست داری منم مثل تو که منو کیان صدا می کنی ، صدات کنم تهامی؟
برای فرار از پاسخگویی، چادرش را جلوتر کشید.
دوباره به سمتش خم شدم. مستقیم و بی ملاحظه تمام خطوط و زوایای صورتش را زیر تیغ نگاه تیز و موشکافانه ام بردم.
دوباره به تقلای راه فرار افتاد.
-من از بستنی سنتی متنفرم
بی معطلی گفتم:( منم از اینکه دوستام کیان صدام کنند و هی منو جمع ببندند و ضمیر منفصل و متصل تنگ فعلاشون بذارند ، متنفرم!)
تاب نگاه خیره م را نیاورد و سرش را به زیر انداخت و لحظه ای بعد زیر سنگینی همون نگاه که با لذت به تماشایش نشسته بود ، سر بلند کرد و گفت:(..عادت کردم اینجوری صداتون کنم)
با جدیت و کمی تند گفتم:( از همین الان عادتت را ترک می کنی)
حرفی نزد.
-آیس پک که دوست داری؟
مستاصل نگاهم کرد.
-مغازه یکی از رفقام تجریشه..کارش عالیه ...
دنده را جا زدم و بی توجه به چشمهای معترضش ، حرکت کردم.
من اگه امشب تمام روحش را تخلیه اطلاعاتی نمی کردم اسمم هومن نبود که!!
*****
معذب و ناراحت نشسته بود.
-راحت باش..

romangram.com | @romangram_com