#آخرین_پناه_پارت_190


سپند با ابروهای بالا رفته گفت:
- احتیاجی نیست..
- چرا اتفاقا لازمه..خانوادم نه میتونن بذارن من چند ماه شمال تنها زندگی کنم نه میتونن تو ویلا شما بمونن لطفا ادرسو بدید..
- هرطور مایلید..
وروی برگه ای ادرسو نوشت وبه دست پناه داد ..پناه با دیدن ادرس اشنا گذشته ها جلوش به رقص در اومدند..
...آروین اومد بالاسرش که روی ساحل با فاصله از دریا نشسته بود..
- چرا نشستی بیا اب بازی...
لبخند مسخره ای زدو گفت:
- خیس میشم خوشم نمیاد...
آروین با تعجب یه تای ابرشو بالا انداختو رفت...صدای قدم های کسی روی ساحل ونشستش رو شنید...
- چرا نرفتی؟ رادین بود...
- تو چرا نرفتی؟
- قبول نیست من اول پرسیدم؟
- باشه بابا.. ...
مسخره بازی شروین...مبارزه اش با ارمان و اون شبی که حمله کردند...صورت غرق در خونه آرمان...... ودیگر هیچ ....ذهنش خالی شد از خاطره ها وفقط تصویره ارمان... اون پسرک دیوونه...
سامیار ، یعنی همه به پناه که شوک زده به برگه در دستانش نگاه میکرد نگاه کردند این بار هم سامیار جلو رفت نگاهی به ادرس انداخت اشنا بود ویلا ویلای پناه اینا بود ..اما چه طور ؟؟برای شوهر خاله این پسر شده بود.؟؟؟؟؟..
پناه را تکون داد :

romangram.com | @romangram_com